آخرین مطالب

قدم به نیابت

استراحت کردیم، بعضی از بچه‌ها کار رسانه‌ای انجام می‌دادن، چون حاج‌آقا پناهیان اومده بودن حسینیه و سخنرانی کردن. ما خوابیدیم و نزدیک ساعت شش از خواب بیدار شدیم، همه باهم پیاده رفتیم سمت مسجد امام‌علی در شهر نجف، مسجد معروفی هست، اونجا نماز خوندیم و عمود اول مسیر نجف به کربلا رو پیاده رفتیم، برای […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
کد مطلب : 7923

استراحت کردیم، بعضی از بچه‌ها کار رسانه‌ای انجام می‌دادن، چون حاج‌آقا پناهیان اومده بودن حسینیه و سخنرانی کردن.

ما خوابیدیم و نزدیک ساعت شش از خواب بیدار شدیم، همه باهم پیاده رفتیم سمت مسجد امام‌علی در شهر نجف، مسجد معروفی هست، اونجا نماز خوندیم و عمود اول مسیر نجف به کربلا رو پیاده رفتیم، برای ما ماشین گرفتن و قرار بود برسیم به عمود هزار.

تقریبا عمود۶۰۰ بودیم که آقا افشار رفتن برای بچه‌ها مای بارِد بیارن، ما ۵ دقیقه صبر کردیم، ولی آقا افشار نیومد.

 راننده همش می‌گفت: باید حرکت کنیم. آخه پلیس‌های اونجا به راننده گیر می‌دادن که چرا کنار جاده ایستاده.

 بعد از هفت_هشت دقیقه ما راه افتادیم و رفتیم، من کلی گفتم صبر کنید ایشون داره مستند تهیه می‌کنه، طبیعی هست دیر کنه، ولی دیگه راه افتادن.

 ما تا عمود ۱۰۰۰ بدون آقا افشار در حرکت بودیم، من خیلی نگران بودم که اتفاقی نیفتاده باشه، اما وقتی رسیدیم به عمود ۱۰۰۰، آقا افشار هم رسید، آخه زبان عربی بلد بود و تونست با اینترنت در ارتباط باشه و ماشین بگیره و برسه به ما.

هنوز به عمود هزار نرسیده بودیم که حاج‌آقا مایانی کلی برای آقا افشار روضه خوند…

بچه‌های نامردِ ما هم گریه می‌کردن و فیلم می‌گرفتن.

 حاج‌آقا می‌گفت: ای افشار غریب گیر آوردنت، ای افشار رفته بودی برای ما آب بیاری ولی خودت تشنه بودی، ای وااای همه بگید افشاااار ، تشنه افشاااار ، مظلوم افشاااااار….

من یه پرچم ایران داشتم، از ماشین گرفته بودم بیرون، پرچم من موجب آزار منافقان کور‌دل شده بود، تا جایی که بچه ها می‌گفتن پرچم بگیر داخل، به ملت نشون نده…

خلاصه تو راه این‌قدر سرعت ماشین زیاد بود، که پرچم از لوله‌اش در‌ اومد و پخش خیابون شد.

هیچی دیگه من موندم بدون پرچم ایران،

ولی پرچم یاحسین داشتم و دستم بود…

عمود هزار قرار شد تا عمود ۱۰۸۰ پیاده‌روی کنیم.

در مسیر کودکانی می‌دیدم که با تلاش و زور، به ما شربت می‌دادن،

من برای اولین بار در طول عُمرَم، شربت لیموعمانی نوشیدم. خیلی تعجب کردم، خوشمزه بود.

 در راه برادران عراقی، فلافل می‌دادن، من نخوردم چون سرخ‌کردنی بود. کباب ترکی موجود بود، با بچه‌ها می‌رفتیم تو صف و کباب می‌گرفتیم و می‌خوردیم، خیلی خوشمزه بود جای همه‌ی شما خالی. میوه هم به ما می‌دادن مثلا بعضی‌ها سیب گرفتن.

در راه حاج‌آقا مایانی بچه‌ها رو جمع کرد و هر عمود رو به نیابت از ۱۴ معصوم و پدر و مادر و اموات و اونایی که تهمت زدیم و غیبت کردیم و به نیابت از رهبر معظم انقلاب پیاده رفتیم.

برای امام رضا پارتی بازی کردیم و بیشتر پیاده روی کردیم، در مسیر همش صلوات می‌فرستادیم، خیلی حال و هوای خوبی بود.

بالاخره رسیدید به عمود ۱۰۸۰، موکب حضرت معصومه، ماشاءالله جا نبود، بچه‌های کاروان بیرون ایستاده بودن، ولی ما قزوینیا رفتیم داخل، دیدیم اگر ۳ تا پتو باشه، می‌تونیم همین بیرون بخوابیم.

جلوی درب موکب یه بنده خدا ایستاده بود و نمی‌ذاشت افراد اضافی وارد بشن.

ما خودمون رو زدیم بخواب و یه پیرهن سفید پوشیدیم که معلوم باشه تازه از خواب پاشدیم، با همین کار رفتیم داخل…

هر کدوم چند تا پتو برداشتیم و اومدیم بیرون، قشنگ پتو انداختیم و خوابیدیم.

جالب بود که موکب نت رایگان داشت و من تونستم به خانواده پیام بدم.

موقع اذان صبح این‌قدر جمعیت زیاد بود که ما رو بیدار کردن، نماز صبح خوندیم و دوباره خوابیدیم.

 ساعت هشت بود که دوباره ما رو بیدار کردن و گفتن بِرید داخل بخوابید، میخوایم اینجا رو مرتب کنیم. هیچی دیگه ما رو بد خواب کردن، پشیمون شدم اومدم موکب ایرانی.

 رفتیم داخل جا پیدا کردیم و خوابیدیم، ساعت ۱۰ بود که حاج آقا آقاجانی اومدن و ما رو بیدار کردن و گفتن که از دیشب رفتن عمود ۱۰۹۱، یه موکب عراقی که خیلی تمیز و مرتب بود.

ما همه باهم رفتیم عمود ۱۰۹۱، موکب برای خود مردم عراق بود، یه سازمان خیریه درست کرده بود.

رفتیم دیدیم خیلی خوشگل و تمیز، برای هر فرد تُشَک داشتند با پتو گل‌بافت. ما جا پیدا کردیم و دیگه موقع اذان شد.

 پیش‌نماز جدا داشتند، نماز جماعت هم خوندیم و با بچه ها کار رسانه‌ای انجام دادیم. من رفتم مصاحبه گرفتم، بچه هامون مستند درست می‌کردند.

موقع ناهار اونجا آب‌دوغ‌خیار می‌دادن، ما تونستیم اونجا بستنی بخوریم.

بعدش یه حموم داشت که آب خیلی فشار کمی داشت، هر لحظه اونجا رو تمیز می‌کردن، هر طوری بود رفتیم حموم، یه دفعه برق رفت، با کلی سلام و صلوات دوباره برق اومد.

 قشنگ لباس‌شویی جدا داشتند، لباس‌ها رو جدا تمیز می‌کردن و تحویل می‌دادن، رَخت آویز هم داشت.

دیگه اذان مغرب شد و ما نماز خوندیم و راه افتادیم،

قرار شد عمود ۱۲۳۸ توقف داشته باشیم و شب اونجا استراحت کنیم، در راه بودیم که…

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *