آخرین مطالب

«سال دیگر این موقع فلوریدا

من از آن آدم های دقیقه نود یام. تا احساس خطر نکنم دستم به کار نمی رود.دوران تحصیل هم همیشه لنگ درس خواندنم شب امتحان یا حتی چند ساعتمانده به امتحان م یگرفت. حالا دوازده ساعت دیگر بلیط دارم و تازه یادم آمدهلباس مناسب پیاده روی اربعین ندارم. چاره ای نداشتم. آماده شدم و رفتم […]

اشتراک گذاری
08 اسفند 1403
کد مطلب : 7812

من از آن آدم های دقیقه نود یام. تا احساس خطر نکنم دستم به کار نمی رود.
دوران تحصیل هم همیشه لنگ درس خواندنم شب امتحان یا حتی چند ساعت
مانده به امتحان م یگرفت. حالا دوازده ساعت دیگر بلیط دارم و تازه یادم آمده
لباس مناسب پیاده روی اربعین ندارم. چاره ای نداشتم. آماده شدم و رفتم به مرکز
خریدی که همیشه از آنجا خرید می کردم. اما مرکز خرید جایش را داده بود به
فروشگاه لوازم ورزشی. درمانده رفتم مغازه لوازم آرایشی بغل که گفت متأسفانه
خانم کریمی جمع کرده و رفته. قیاف هام را کج کردم و پرسیدم جای دیگری
نم یشناسد مثل لباس های مغازه کریمی که آدرس یک پاساژ را داد. آدرس را گرفتم
و رفتم. دوتا خانم داخل مغازه بودند که یکی از آن ها، که جوان تر بود، مشتری ها
را راه می انداخت و صدادار آدامس می جوید. رژ کالباسی زده بود و لاک قرمزش
چشم آدم را م یگرفت. یک پیراهن مشکی کوتاه و شال زرشکی که روی دوشش
افتاده بود. دیگری که به نظر می آمد صاحب مغازه باشد، پشت دخل بود و حساب
می کرد و گهگاهی هم درباره اینکه چه چیزی بیشتر به مشتری می آید اظهارنظر
می کرد. به نظر می رسید حدود چهل سال داشته باشد. از لوازم آرایش چیزی را
توی صورتش از قلم نینداخته بود و شال صورتی اش تا نصفه ها روی سرش بود.
به اقتضای فضا خواستم نگویم لباس را برای کجا می خواهم. گفتم یک لباس
خیلی خنک و مشکی می خواهم که خانم میان سال ریز شد توی صورتم و گفت
برای پیاده روی اربعین؟ تا تأیید کردم، انگار یک معجزه دیده باشد گفت اسم
من زینب است. هرجا رفتی زینب را یادت نرود. لبخندی صمیمی زدم و گفتم
با همه وجود دعایش م یکنم و بعد پرسیدم چه دعایی کنم؟ دستش را گذاشت
روی سینه، چشم هایش برق زد و گفت دعا کن که ان شاءالله سال دیگر این موقع
فلوریدا؛ خندیدم و گفتم حتماًً، دعا م یکنم اگر خیر شماست بروید فلوریدا و
اگر هم خیر است یک بار بیایید پیاده روی اربعین. گفت خیلی دوست دارد و
سال قبل همسرش رفته و خیلی تعریف کرده است. دوتا لباس برداشتم و بردم تا
حساب کند که دیدم به جای چهارصد تومان برایم سیصد تومان حساب کرد. گفت
به جای این صد تومان دعایش کنم و اگر توانستم مبلغی برایش بیندازم داخل حرم.
نوت گوشی را باز کردم و توی اسامی که باید یادم بماند نوشتم:
زینب، سال دیگر این موقع )اگر خیرش( بود فلوریدا

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *