«پنکه مرزی»
خدا خیرت بده کاکوآخ چه خنک شد. تندتر بچرخون دادعاقبت به خیر شی جوونچه قشنگ است شنیدن دعاهای خوب آدم ها و راستش را بگویم چقدر احساس مهم بودن میکنم.می توانم حادت را در چفیه های دیگران ببینم خب حق دارند. یکی شده عرق گیر یک آقا یکی شده سایه بان سر یک خانمآخ آخ […]
خدا خیرت بده کاکو
آخ چه خنک شد. تندتر بچرخون داد
عاقبت به خیر شی جوون
چه قشنگ است شنیدن دعاهای خوب آدم ها و راستش را بگویم چقدر احساس مهم بودن میکنم.
می توانم حادت را در چفیه های دیگران ببینم خب حق دارند. یکی شده عرق گیر یک آقا یکی شده سایه بان سر یک خانم
آخ آخ یکی اش را یک بچه گرفته و دستش میکشد روی زمین و می رود.
ولی من را صاحبم دارد تو هوا می چرخاند تا باد تولید شود و مردمی که در ازدحام و شلوغی پشت گیت هستند. یک ذره خنک شوند.
می دانم الآن همه میگویند خب این دعاها برای صاحبت است.
برای تو که نیست این طوری خوشحال شدی ولی اشتباه می کنند؟
اگر من نبودم، صاحیم چه چیزی را میخواست تو هوا بچرخاند تا باد تولید بشود؟
۱۴۰۲/۶/۳
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید