آخرین مطالب

اولین تجربه

سفر به جایی که سال‌ها منتظرش بودم، بالاخره شروع شد… ساعت شش صبح بود و پدرم مرا صدا کرد: پاشو وقتش رسیده. وسایل‌هایم را از شب قبل آماده کرده بودم؛ نشستم سر میز غذاخوری و صبحانه رو با بسم الله شروع کردم. صبحانه مفصلی خوردم؛ آخر تا ساعت یک_دو ظهر قرار بود در راه باشیم […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : بنکداران
کد مطلب : 7904

سفر به جایی که سال‌ها منتظرش بودم، بالاخره شروع شد…

ساعت شش صبح بود و پدرم مرا صدا کرد: پاشو وقتش رسیده.

وسایل‌هایم را از شب قبل آماده کرده بودم؛ نشستم سر میز غذاخوری و صبحانه رو با بسم الله شروع کردم.

صبحانه مفصلی خوردم؛ آخر تا ساعت یک_دو ظهر قرار بود در راه باشیم و قطعاً ضعف می‌کردیم.

با پدرم و برادرم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

قرار ما ساعت ۶:۳۰ زیر پل هوایی ۱۹ دی محمدیه بود.

 به آنجا که رسیدیم، چند لحظه منتظر ماندیم؛ پژو ۴۰۵ خاکستری جلوی‌مان توقف کرد و حاج آقا مایانی و آقای کوه مسکن پیاده شدند. ما هم پیاده شدیم و سلام و احوال پرسی کردیم.

و حالا موقع خداحافظی با پدرم بود.

پدرم که رفت. ما در ماشین آقای کوه مسکن سوار شدیم و منتظر همسفر بعدی‌مان شدیم، بله، صدرا خان!

وقتی آمد، راه افتادیم.

 گفتیم و خندیدیم. آقای کوه مسکن، مردی مسن و شوخ طبع بود و حاج آقا مایانی که شوخ طبعی‌هایش حد و اندازه نداشت؛

آنقدر در این مسیر خندیدیم که اندازه نداشت و بالاخره به قم رسیدیم.

به سختی حسینیه را پیدا کردیم. وارد شدیم و وسایل‌مان را گذاشتیم، صدرا اذان گفت، وضو گرفتیم و به سمت حرم راه افتادیم.

نماز را در حرم خواندیم. زیارت کردیم و به حسینیه برگشتیم.

وقتی برگشتیم بچه‌های جدیدی آمده بودند، سلام علیک کردیم و منتظر بقیه شدیم…

وقتی ناهار را که آقای محمد زاده زحمتش را کشیده بود، خوردیم، کمی استراحت کردیم و پا شدیم و راه افتادیم.

سوار اتوبوس شدیم به سمت مرز.

برای نماز توقف کردیم که همان جا هم غذا را می‌خوردیم و راه می‌افتادیم.

تا اینکه به مرز خسروی رسیدیم، صبح زود بود…

من تو خواب و بیداری بودم که دیدم یکی می‌گوید: بیدار شوید که رسیدیم به مرز.

پیاده شدیم و مسیر طولانی را پیاده حرکت کردیم تا اینکه گیت‌ها پیدا شد، زمان زیادی را در پشت گیت‌ها و تفتیش‌ها سپری کردیم، نزدیک به سه_چهار ساعت.

به آن طرف مرز که رسیدیم، صبحانه را خوردیم. سوار یک اتوبوس خط واحد کرج شدیم و چند متری را با آن رفتیم…

بعد یک مینی بوس خوب پیدا شد تا ما را به نجف ببرد. نزدیک هفت ساعت در راه بودیم، هفت ساعت طاقت فرسا! در یک مینی بوسی که کولرش جوابگو نبود!

بالاخره به مسجد سهله، نزدیک نجف رسیدیم. پیاده شدیم دنبال موکب محل تجمع بودیم، مراسم، آنجا برگزار می‌شد، یک مراسم با سخنرانی مشاور حضرت آقا.

بعد از تمام شدن مراسم سوار یک ون شدیم تا مارا به نجف ببرد. زیر پل ثورة العشرین پیاده شدیم. و دوباره سوار دوتا موتور سه چرخ شدیم و به سمت حسینیه حاج آقا شاهرودی رفتیم. به آنجا که رسیدیم آنقدر خسته بودم که نزدیک به دوازده_سیزده ساعت خوابیدم.

صبح که بیدار شدم با یکی از رفقا به حرم رفتیم، نزدیک به چندین ساعت با مولایم امیرالمومنین خلوت کردم چون…

گذشت….

از حسینیه بیرون آمدیم و به سمت پل اول مشایه حرکت کردیم. به پل که رسیدیم یک مینی بوس پیدا کردیم تا عمود ۱۰۰۰.

 نزدیک به ۲ ساعت راه که در این مسیر جناب آقای افشاری را جا گذاشتیم، که خودش یک داستان جدا دارد.

به عمود ۱۰۰۰ رسیدیم، قرار بود این ۴۰۰ تا عمود را در دو روز تمام کنیم، شب اول از عمود ۱۰۰۰ تا ۱۰۸۰ با حاج آقا مایانی رفتیم و برای معصومین، اموات پدر و مادرهایمان، خانواده‌هایمان قدم برداشتیم و صلوات فرستادیم.

به موکب حضرت معصومه که رسیدیم، فهمیدیم که بدبخت شدیم، موکب پُر بود و ما هم توان نداشتیم برویم دنبال موکب دیگری…

اینجا با تفکر حاج آقا مایانی چند تا پتو گیر آوردیم و گرفتیم خوابیدیم. صبح بیدار شدیم، به عمود ۱۰۹۱ رفتیم؛ جایی که بقیه بچه‌ها آنجا بودند.

تا عصر استراحت کردیم و ساعت هفت عصر به سمت عمود ۱۲۳۸ حرکت کردیم.

نمی‌دانم من عادت دارم سریع راه می‌روم یا بچه‌ها آرام حرکت می‌کنند. اولین نفر به موکب رسیدم و کلی منتظر نشستم تا بچه‌ها برسند.

یک دانشگاهی بود که برای خدمت رسانی به زائران اباعبدالله به موکب تبدیل شده بود.

فردای آن روز ساعت شش عصر حرکت کردیم به سمت عمود ۱۴۰۰ و کربلا.

اتفاق‌های زیادی افتاد ولی بزرگترینش، برگزاری هیئت حضرت رقیه بود، نزدیک کربلا، روی زمین، خیلی کیف داد!

 واقعاً در آن مسیر به چنین حس و حالی نیاز داشتیم.

هیئت که تمام شد فاصله زیادی با کربلا نداشتیم نزدیک به ۳۰ تا عمود که تمامش کردیم و به کربلا رسیدیم، به سمت حسینیه‌ای که آن طرف شهر بود حرکت کردیم و به معنای واقعی نابود شدیم…

به حسینیه رسیدیم ساعت ۱ شب بود.

به پیشنهاد حاج آقای مایانی یک ساعت استراحت کردیم و ساعت دو نصفه شب به حرم رفتیم.

دل توی دلم نبود…

اولین بارم بود که داشتم برای چیزی عجله می‌کردم

از تفتیش‌ها رد شدیم و…

نگاهم به گنبد آقا ابوالفضل افتاد

اولین بارم بود…

اولین بارم بود که عشق و جنون را تجربه می‌کردم…

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *