آخرین مطالب

با وضو

اینجا بود که ثانیه به ثانیه وجود خدا رو حس می‌کردم. ما در طول مسیر وضو داشتیم. آخه زشت هست در زمین خدا اون هم در سفر اربعین بی وضو باشیم. در تمام اوقات سعی کردم وضو داشته باشم. اتوبوس که راه افتاد حاج آقا مایانی با کلی انرژی از بچه‌ها صلوات گرفت برای تعجیل […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : محمد صدرا رشوند
کد مطلب : 7920

اینجا بود که ثانیه به ثانیه وجود خدا رو حس می‌کردم.

ما در طول مسیر وضو داشتیم. آخه زشت هست در زمین خدا اون هم در سفر اربعین بی وضو باشیم. در تمام اوقات سعی کردم وضو داشته باشم.

اتوبوس که راه افتاد حاج آقا مایانی با کلی انرژی از بچه‌ها صلوات گرفت برای تعجیل در امر فرج، برای سلامتی خودمون و خانواده، برای امنیت سفر و برای اموات، هیچ‌وقت لحن حاج آقا از ذهن من بیرون نمیره، بلند و رَسا می‌گفت: تعجیل در فرج آقا صاحب الزمان بلند صلوات.

یعنی تمام استرس آدم می‌رفت سطل‌آشغال.

در طول مسیر زیاد از این صلوات ها می‌‌فرستادیم.

من که دیدم راننده سریع رانندگی میکنه پیش خودم گفتم حتما تا غروب می‌رسیم به مرز ولی خیلی دیرتر رسیدیم. نمی‌دونم چرا جاده‌ها تمومی نداشت، انگار بلندتر می‌شد.

در اوایل مسیر، بیشتر بچه‌ها خواب بودن، چون تازه ناهار خورده بودن، من که اصلاً خوابم نمی‌برد، از بس هیجان داشتم.

به خاطر وجود این هیجان، به آقا منصور گفتم که با اجازه در راه، مداحی نوستالژی کربلا کربلا ما داریم می‌آییم رو بخونم؟ ایشون هم گفت: به موقع اعلام می‌کنیم که بخونی، منم گفته باشه.

تقریبا ساعت شد ۱۷ و ما هنوز در مسیر بودیم، تصمیم گرفتیم چند دقیقه‌ای کنار یک مسجد بین راهی توقف کنیم.

من از همه زودتر رفتم و از سرویس بهداشتی استفاده کردم، بعضی‌ها فداکاری کردن و آخر از همه رفتن سرویس بهداشتی.

در اینجا من یه استوری کوتاه در صفحه اینستاگرام گذاشتم و گفتم که در نزدیکی شهر زنگنه (استان همدان) هستیم. و از همه خواستم که برام دعا کنند،

بعدش راه افتادیم.

موقع غروب آفتاب بود، آقا سید، روابط عمومی بنیاد بودند، زیارت عاشورا رو خوندند و بعدش به من گفتند بیا مداحی رو بخون، من متن مداحی رو نداشتم و از گوشی دوستم گرفتم، رفتم و مداحی کربلا کربلا ما داریم می‌آییم رو خوندم.

این مداحی خیلی زیبا هست، مخصوصاً هم اینکه آقای مطیعی خوندن، حتما گوش کنید این مداحی رو.

با این مداحی به یاد دفاع مقدس و همه اونایی که در این راه شهید شدند و آرزو داشتند به کربلا برسن افتادم.

حتی به یاد مداح اصلی این مداحی افتادم که چند وقت پیش به رحمت خدا رفتند ، باور کنید کربلایی واقعی، اون عزیزان بودند،

ما شاید یه نوک سوزنی کربلایی باشیم.

بعد از مداحی کم کم داشت شب می‌شد، من خیلی دوست داشتم جلو بشینم. رفتم و از منظره غروب خورشید، عکس و ویدئو گرفتم، میشه برای استوری موشن استفاده کرد، ولی هنوز حوصله ادیت و تدوینش رو ندارم.

موقعی که متوجه شدیم اذان مغرب گفته شده، ما کنار یک پمپ بنزین و گازوئیل صبر کردیم، آقای راننده به اتوبوس گازوئیل زد.

ما هم نماز مغرب و عشا رو خوندیم، بعدش دوباره راه افتادیم.

من جلو نشسته بودم و از جاده لذت می‌بردم، بین خودمون بمونه، مقداری هم هیجان و ترس داشتم. آخه شب بود و راننده هم با سرعت زیاد اتوبوس رو حرکت می‌داد، بعد از چند ساعتی همه بچه ها گرسنه بودن.

آقای راننده کنار یه موکب زد روی ترمز. پیاده شدیم و نذری گرفتیم و شام خوردیم.

فکر می‌کنم غذا یا قیمه بود یا خورشت لوبیا با برنج بود، بعدش یه چایی آتیشی خیلی خوشمزه هم زدیم تو رَگ، خدا میدونه که در مسیر چقدر بارون می‌اومَد…

ما راه افتادیم، دیگه قرار بود تا خود مرز یه نفس بریم ، آقای راننده کولر رو روشن کرده بود، خاموش هم نمی‌کرد، خیلی سرد شده بود.

ساعت ۱۲ بود که داشتیم از کرمانشاه رد می‌شدیم، از بابام شنیده بودم که جاده کرمانشاه خیلی زیبا هست، ولی متاسفانه شب بود و چیزی دیده نمی‌شد.

من رفته بودم جلو نشسته بودم کنار آقای افشار، ایشون داشتند یک ویدئو رو تدوین می‌زدند تا بفرستند به شبکه افق.

من کلی نکته کنار ایشون یاد گرفتم.

به آقای افشار گفتم خسته نمی‌شید در سفر کار رسانه‌ای انجام می‌دید؟

آخه تا ساعت ۱ شب که من در اتوبوس بیدار بودم، ایشون داشت تدوین می‌زد، گفتند که بهشون کار دادند و باید انجام بدن، و اگرنه کمتر در سفر تدوین انجام میدن.

من به چای پتو از اون چفیه‌ای که داده بودن استفاده کردم و در سرمای سوزان اتوبوس، مقداری خودم رو گرم کردم.

در بین راه راننده اتوبوس عوض شد و ایشون اهل کرمانشاه بودن و به نظر سیمای مهربانی داشتن، ولی کولر رو خاموش نکردن.

میگفتن که همکارشون پایین اتوبوس خوابیده و نباید گرم بشه، خلاصه یه نفر رو به همه ترجیح دادند!

ما خوابیدیم و یک دفعه از سر صدای دوستان بیدار شدیم که نزدیک مرز هستیم، ما قرار بود از مرز مهران عبور کنیم، ولی به خاطر ازدحام در مرز مهران، میخواستیم از مرز خسروی عبور کنیم. اتوبوس ایستاد و همه از خواب بیدار شدن و وسائل برداشتن…..

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *