تقدیر زیبا
یقینی بود، مثل خورشید پرنور و مثل آب شفاف. شاید برخی بگوئیم شانس و تقدیر و برخی هم خواست و اراده خود. گاهی سالها گردون میچرخد و برنامهها طوری پیش میرود که حس میکنیم کاری کردیم کارستان! همه خیرات عالم در خدمت ما هست و خداوند و دم و دستگاهش مدیون ما. گاهی صرف انتباه، […]
یقینی بود، مثل خورشید پرنور و مثل آب شفاف. شاید برخی بگوئیم شانس و تقدیر و برخی هم خواست و اراده خود.
گاهی سالها گردون میچرخد و برنامهها طوری پیش میرود که حس میکنیم کاری کردیم کارستان! همه خیرات عالم در خدمت ما هست و خداوند و دم و دستگاهش مدیون ما.
گاهی صرف انتباه، لحظهای شیر رحمت بسته میشود، درست بعد از انجام هماهنگیها و در آستانه رحمت، رفیق شفیقی تماس میگیرد که موضوع مهمی رو فراموش کردهای!
ناگهان خانههای امید فرو میپاشد و ابر سیاه یأس و ناامیدی آسمان دل رو میپوشاند.
ممنوع الخروجی!!! چطور؟ امکان نداره. چند ساعت تا جاری شدن این سیل سریع و میانبر عظیم وقت دارم. در خانههای ذهنم میگشتم که کجا باید برم؟
کی میتونه حلش کنه یا شایدم… معجزه.
شاید این سری قطعی و راحت ترین بار بود.
چی شده؟
تقصیر کیه؟
من همه چیز رو چک کرده بودم.
اصلا شاید ”من” تو این دستگاه کاربردی نداره و صرفا یک خواب زیباست.
همینطور که قدم زنان در کوچههای ذهن میگشتم، پلیس؟ اداره؟ فلان مسئول؟ نه هنوز ضعیف بودن.
آهان! کار خودش، رد خور ندارد. در زدم و پیگیر شدم، ولی جدای از راهگشایی، شهدِ جذاب نادعلی کولاکه و همه چیز فراموش میشه.
بن بست!!! قطع امید، فقط دو ساعت مونده، کجای کار میلنگه؟
ناامید شدم، شاید دیگه قسمت نیست، انگار پاییز شد و کوران سرما، دلم یخ زد، یعنی از کاروان جاموندم؟
فشار سنگینی بود، اضطرار محض.
اصلا هنگام اضطرار است که انسان به عمق خواستن پی میبرد و اگر اصلاح شود، اگر صاف و زلال شود و با دلی مضطر سراییده شود در محضر دست خدا، او که دو ساعت و ممنوع الخروج و “چند روز طول میکشد” نمیشناسد؛ او علی است.
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید