دلتنگی مادر
خوب دیگه داشت صبح میشد و نزدیک اذان صبح بود، من منتظر بودم تا اذان صبح رو بگن که یکدفعه دیدم مامانم داره منو بیدار میکنه و میگه خواب موندی؟! بیاید قدر پدر مادرهامون رو بِدونیم که واقعا در پیشرفت ما خیلی تاثیر دارند. من از خواب بیدار شدم و متعجب بودم که انگار خوابم […]
خوب دیگه داشت صبح میشد و نزدیک اذان صبح بود، من منتظر بودم تا اذان صبح رو بگن که یکدفعه دیدم مامانم داره منو بیدار میکنه و میگه خواب موندی؟!
بیاید قدر پدر مادرهامون رو بِدونیم که واقعا در پیشرفت ما خیلی تاثیر دارند.
من از خواب بیدار شدم و متعجب بودم که انگار خوابم برده، آخه منتظر اذان صبح بودم، بلافاصله سریع وضو گرفتم و نماز خوندم و بعدش صبحانه خوردم، همه میدونن که من اگر صبحانه همراه با چای نخورم، نمیتونم حتی یک قدم در طول روز بردارم، من برای بابام چای ریختم و بعد صبحانه خوردم، بابام رو بیدار کردم،گفتم صبحانهبخور و بعد من رو برسون، نمیدونم چرا بابام صبحانه نخورد ، فکر کنم دوست داشت اول من رو برسونه!
دیگه ما حاضر شدیم که پامون رو از خونه بذاریم بیرون، مامانم با قرآن در دست و کلی گریه و اشک و دلتنگی من رو راهی کرد، بهش گفتم اینقدر نگران نباش، سالم برمیگردم، این انرژی هایی که تو میفرستی به من میرسه پس گریه نکن…
دیگه ما خداحافظی کردیم و برای مامانم دست تکون دادم و کلی فقط مامانم رو دیدم و همراه بابام رفتیم به زیر پل شهر مهرگان_محمدیه، معروف هست به پل ۹ دی. از قبل با حاجآقا مایانی هماهنگ کردم که صبح ساعت شش اونجا باشیم.
بابام زحمت کشید و منُ به زیر پل رسوند، حاجآقا هم زودتر از ما رسیده بودن، اومدند و با پدرم صحبت کردند و بعد از چند دقیقه با بابام خداحافظی کردم و کیف رو گذاشتم داخل صندوق عقب ماشین، و سوار شدیم و رفتیم.من در همین حین که میرفتیم برای بابام دست تکون میدادم، میخواستم تا لحظه آخر بابام رو ببینم.
از فضای ماشین براتون بگم ، ما سوار یه ماشین پژو ۴۰۵ با یک رانندهی شاد و تقریبا ۵۰ ساله به نام آقای کوه مسکن شدیم.
حاجآقا جلو نشسته بود، من همراه با دو دوست دیگه به نام امیرعلی و امیرعباس که داداش بودند، عقب نشستیم.
بچهها هم مثل من شب خوب نخوابیده بودن و بیشتر مسیر خواب بودن.
ولی ما با حاجآقا و آقای کوه مسکن در مسیر کلی با هم حرف زدیم، در بین صحبت کردن متوجه شدم آقای راننده شمالی هستن، اینقدر خوب روضه میخوندن، اصلا انگار هنر روضه خوانی و مداحی بین شمالی هاست، ایشون در راه به شوخی روضه میخوندن،
الان یادم نیست چجوری با هنر روضه ما رو به خنده میآوردن.
در راه هوا خنک بود و من شیشه ماشین رو پایین کشیدم و باد خنک به صورتم میخورد، اینطوری احساس میکردم که استرس از بدن من میره بیرون. خیلی حس خوبیه که در اتوبان باد بخوره به صورت آدم، فقط باید حس کنید تا متوجه بشید من چیمیگم.
ما با وجود استرس و نوشیدن چای و هوای خنک، نیاز شدید به سرویس بهداشتی داشتیم، به آقای راننده گفتم لطفا در یک مجتمع رفاهی صبر کنید، خلاصه آب آن مجتمع برای شستن دست و… این قدر کم فشار بود که وقتی من برگشتم سمت ماشین، حاجآقا اومد ببینه من زنده هستم یا مرده، والله آخه اون چه وضعیه آب یه ذره فشار نداشت!
خلاصه ما دیگه نزدیک قم بودیم، الان که دارم این قسمت رو مینویسم یاد این شعر افتادم که میگه:
پسر نور با تهران بنشست خاندان نبوتش قم شد
سگ اصحاب کاشان روزی چند پی قزوین گرفت و مردم شد
این از نبوغ دوستان بود که این شعر رو سرودن واقعا دست مریزاد داره. ما رسیدیم قم، اول رفتیم به اردوگاه نوآوین که قرار بود…
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید