روایت قوم شکسته
الآن که دارم مینویسم ستاره های شب خواب اتاق نور، دختر ابو سجاد اتاق را برای چند ثانیه روشن میکنند و بعد دوباره خاموش می شوند. پنکه سقفی تندوتند با صدای قیریچ تیریچ نامنظمی می چرخد.فاطمه بلند سرفه میکند و مادر نور با یک آبکش صورتی کوچک وارد اتاق میشود و آب بسته بندی شده […]
الآن که دارم مینویسم ستاره های شب خواب اتاق نور، دختر ابو سجاد اتاق را برای چند ثانیه روشن میکنند و بعد دوباره خاموش می شوند. پنکه سقفی تندوتند با صدای قیریچ تیریچ نامنظمی می چرخد.
فاطمه بلند سرفه میکند و مادر نور با یک آبکش صورتی کوچک وارد اتاق میشود و آب بسته بندی شده میگذارد همه وسیله های اتاق نور چوبی است؛ تخت میز آینه و کمد مجهز است اما ساده. ساعت از نیمه های شب گذشته و در این اتاق احتمالا دوازده در دوازده، فقط من بیدارم و ذهنم مدام بین حادثه ها و اتفاقات امروز می چرخد.
خانه ابو سجاد در طویریج است؛ همان قبیله ای که وقتی به کربلا رسیدند کار از کار گذشته بود و هر سال صبح عاشورا به یاد دیر رسیدن اجدادشان دوان دوان و هروله کنان مسیر ده کیلومتری طویریج تا کربلا را
طی می کنند. حتماً سال ۶۱ هجری وقتی که به کربلا رسیدند و دیدند زلف محبوبشان روی نی میرقصد بسیار شکستند و این شکستگی شان چنان عمیق بود که حالا فرزندانشان تمام قد برای زائران محبوبشان می شکنند.
هنوز ماشینمان وارد خانه نشده بود که صدای هله هله بزوار از بلندگوهایشان به گوش میرسد کوچک و بزرگشان جلومان خم و راست میشوند و خوش آمد میگویند برق خوشحالی در چشمانشان پیداست. انگار سه چهار تا وانت گنج برایشان آورده ایم. کل خانه، حتی اتاق خواب های خودشان را در اختیار ما گذاشتند. ما دویست نفریم و این ها به اند
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید