آخرین مطالب

عقل و عشق

نقطه­ی سیاه جنبانی از دور نزدیک می‌شد… جلوتر که آمد، شناختمش، دشداشه بلندعربی‌اش گواه از این بود که از حالا خود را آماده سفر کرده. بشاش و خندان آمد و سلام کرد. تا پیراهن مرا دید، لبخند زد و گفت: _تو هم از این پیراهن‌ها خریدی؟! چند؟؟ جوابش را دادم؛  داشت صحبت می‌کرد که کنجکاوی […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : حاج منصور
کد مطلب : 7910

نقطه­ی سیاه جنبانی از دور نزدیک می‌شد…

جلوتر که آمد، شناختمش، دشداشه بلندعربی‌اش گواه از این بود که از حالا خود را آماده سفر کرده.

بشاش و خندان آمد و سلام کرد.

تا پیراهن مرا دید، لبخند زد و گفت:

_تو هم از این پیراهن‌ها خریدی؟! چند؟؟

جوابش را دادم؛

 داشت صحبت می‌کرد که کنجکاوی و البته فضولی‌ام گل کرد:

_تا الان کجا بودی آسید؟؟

_هیچی!!! ممنوع الخروج بودم تا دو ساعت پیش

دیگه نپرسیدم چرا،

 ولی خودش بلافاصله گفت که یک توسل راهش رو باز کرده…

من هم از این توسل‌های گره گشا در پرونده‌ی زندگی‌ام داشتم؛

وقتی پارسال مادرم گفت که نمی‌توانم با کاروان خدام تو یکی از موکب‌ها همراه بشوم و باید صبر کنم تا ببینم کدام یکی از برادرهایم حاضرند با من به کربلا بیاید، انگار کوهی که در درونم از امید و توفیق ساخته بودم همه ناگهان فرو ریختند و  صدایشان را به قلبم رساندند که: حیف نیست تویی که دم از او میزنی امسال کربلا نباشی؟؟

 جنگی میان عقل و عشق شروع شده بود؛ عقلی که دم از دل سپردن به حرف مادر می‌زد و دلی که عقل را محکوم می‌کرد که راه دیگری هم مانده…!!!!! توسل به دست‌های کوچک…..

انگار ناز دختر همیشه پیش پدر خریدار دارد.

نامه نگاری و توسل به حضرت سه ساله یک روز بیشتر طول نکشید. او مرا عازم سفر کرد…‌.

 سفری که طعم لذیذی  پیدا کرد وقتی حضور بانوی سه ساله در آن محقق شد.

 در تمام این لحظات فکر به اینکه چطور و چگونه راهی سفر شدم را در ذهن مرور می‌کردم که نوای زیارت عاشورای پدرش مرا به  گود زندگی روزمره باز گرداند….

آسیدمحسن، مرد خوش‌سیما، خوش صدا و خوش بیان جلوتر از دیگر مادحین دست به قرائت زیارت عاشورا برده بود و حالا به سلام دست‌جمعی به ساحت قدسی ابوالأحرار رسیده بود؛

 رو به بچه‌ها کردم

_رفقا!!! بیایید سلام را با هم بدهیم به امید اینکه همین عرض ارادت را زنده باشیم تا چند روز دیگر در محضر آقا و مولایمان در بین الحرمین انجام بدهیم!!!

 حالات من گواه از این بود که انگار از آن دریای خروشان توسل به بانوی کوچک بیرون آمده باشم، اما….

اما هنوز به دریای توسلی که آسیدعلی با آن وضو گرفته بود تا اقامه مستحب کند فکر می‌کردم… به راستی ناخدا و ناجی ناله‌های او که بود…!!؟؟

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *