فقط ۱۲ سالش بود؛
فقط ۱۲ سالش بود؛ اما حرفهایش بوی پختگی میداد. امام حسین را خوب میشناخت و در موردش صحبت میکرد. میگفت: «یادم نیست دفعه چندمه که میام پیادهروی اربعین و مسیر مشایه.» برایم عجیب بود چطور میشود که یک دختر بچه آنقدر، سفر اربعین آمده باشد که اولین سفرش را اینطور توصیف کند: «فکر کنم داخل […]
فقط ۱۲ سالش بود؛ اما حرفهایش بوی پختگی میداد. امام حسین را خوب میشناخت و در موردش صحبت میکرد.
میگفت: «یادم نیست دفعه چندمه که میام پیادهروی اربعین و مسیر مشایه.» برایم عجیب بود چطور میشود که یک دختر بچه آنقدر، سفر اربعین آمده باشد که اولین سفرش را اینطور توصیف کند: «فکر کنم داخل کالسکه بودم و یک سالم بوده.»
از سختیهای سفر پرسیدم؛
گفت: «دوست دارم حالا که هم اسم حضرت زینب ـسلامالله علیهاـ هستم مثل ایشون باشم. حضرت زینب، الگوی منه. ایشون خیلی صبور بودند، منم صبوری میکنم تا مثل ایشون بشم.»
برایم تعریف میکرد که یک بار، در زمان شیوع کرونا، ده ساعت داخل فرودگاه منتظر بودهاند، تا بتوانند از قرنطینه فرودگاه خارج شوند. آیا ما میتوانیم آنقدر انتظار بکشیم؟
زیارت کردن را مثل شارژ میدانست؛میگفت: «یک وقتهایی آدم نیاز داره شارژ بشه، تا دوباره بتونه کار کنه،منم میام زیارت امام حسین جان تا شارژ بشم.»
گفتم:«خب برو شمال،بگ برو آنتالیا، مگه اونجا آدم شارژ نمیشه؟!»
گفت: «حاضر نیستم امام حسین ـعلیهالسلامـ و عراق رو با هیچ چیز عوض کنم.اینجا دوستهای خیلی خوبی دارم.»
دیده بودم با بچههای صاحب خانه بازی میکند؛ اما نمیتوانند باهم صحبت کنند. پرسیدم چطور متوجه منظور هم میشوند و میتوانند باهم بازی کنند؟
گفت: «ما یک زبان مشترک داریم به اسم امام حسین. عراقیها خیلی مهماننواز و دلسوز و مهربونند. وقتی ما به عنوان زائر میاییم خونشون، هرچی که درخواست کنیم فورا برامون فراهم میکنند و بهمون احترام میذارن.»
باورم نمیشد که بخواهد کسانی که به این سفر نیامدهاند را توصیه کند. الحق و الانصاف اسم زینب برازنده این دختر بود.
میگفت: «راستشو بخواید سفر سختیهای زیادی داره؛ هوا خیلی گرم و امکانات زیاد نیست؛ ولی با این سفر میشه امام حسین و اهل بیت رو درک کرد،مثل اونها راه رفت و عمل کرد.
این سفر حس و حال خیلی خوبی داره… بعدش هم میتونید کلی دوست خارجی خوب پیدا کنید.»
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید