مرد راه
ای دست میتوانی تک تک واژگان تراوش شده از پرنده خیالم را در یک جمله و در رثای حضرت عشق بنویسی؟! میتوانی از شیدایی مقربان و راهیان این مسیر بنویسی؟! ای دست میتوانی؟! آری! میدانستم که پرندهی واژگانت زمینگیر هستند و گردش قلمت چیزی بر ثنای او نمیافزاید… اینجا عرصهی قلم فرساییهای سید شهيدان اهل […]
ای دست میتوانی تک تک واژگان تراوش شده از پرنده خیالم را در یک جمله و در رثای حضرت عشق بنویسی؟!
میتوانی از شیدایی مقربان و راهیان این مسیر بنویسی؟!
ای دست میتوانی؟!
آری!
میدانستم که پرندهی واژگانت زمینگیر هستند و گردش قلمت چیزی بر ثنای او نمیافزاید…
اینجا عرصهی قلم فرساییهای سید شهيدان اهل قلم است.
اوست که میدانست پرنده خیال، با چه واژگانی زمینیان را سیراب میکند و این راه را باید با قلم او به تماشا نشست، اوست که میگفت:
“پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی؛ …. راه کاروان عشق از میان تاریخ میگذرد و هر کس میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد…”.
اوست که گویا این روزها را میدید و از عمق جان طواف قلم را این گونه تنظیم میکرد که:
“بسیجی عاشق کربلاست و تو مَپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است میان نامها….عالم همه در طواف عشق است و دایرهدار این طواف حسین است…”.
آری میدانم، دستانِ من این توان را ندارد و هنوز در بخشیدن چند واژهای بر دفتر سرایندگانِ حضرت عشق از بُخل و نقصانهایِ بیشماری رنج میبرد.
دست کم ای پاهای من!
آری! تو را خطاب میکنم!
تو کمی آبرو داری کن….
چرا نمیتوانی مانند چمرانِ دوران که پایش را به صبر و توان خطاب میکرد و از او میخواست مشتاقانه به سوی حضرت عشق، صاعقه وار به حرکت در آید، چرا تو هم ناتوانی؟
چرا بُخل و نقصان هم تو را زمین گیر کرده؟!
چرا خستگی؟!
چرا جاماندگی؟!
چرا عمود به عمود کم توانتر؟!
آخر تو را چه شده که فقط دوست داری توقفی، درنگی، موکبی، خوابی….
چرا هر موکبی آبی…شربتی…چایی…طعمی…
میدانی!؟
میدانم!
خسته جانی و سفر عشق، مردِ راه میخواهد اما تو…
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید