پایانه
کاروان ما را نوجوانانی تشکیل میدادند که از جای جای ایران عزیزمان از لباس و رنگ و قومیتهای مختلف برای اولین بار به زیارت اربعین آمده بودند، بچههایی بودند که اهل ثبت و ضبط بودند؛ چه با قلم، چه دوربین موبایل شان. آنها به این سفر آمده بودند تا یک چالش جذاب دیگری را تجربه […]
کاروان ما را نوجوانانی تشکیل میدادند که از جای جای ایران عزیزمان از لباس و رنگ و قومیتهای مختلف برای اولین بار به زیارت اربعین آمده بودند، بچههایی بودند که اهل ثبت و ضبط بودند؛ چه با قلم، چه دوربین موبایل شان.
آنها به این سفر آمده بودند تا یک چالش جذاب دیگری را تجربه کنند، با همهی کم سن و سالیشان هدفهایی داشتند که در قد و قامت مردان بزرگ بود. میگفتند آمدهایم تا راوی و انعکاس دهندهی این حرکت عظیم مردمی باشیم و این طور خدمتمان را به اباعبدالله الحسین نشان دهیم.
بگذریم،
قرار بود از مرز مهران راهی شویم ولی باتوجه به اعلان شلوغی مرز مهران، تصمیم بر آن شد که مرز خسروی را برای سفرمان انتخاب کنیم.
مبدأ حرکتمان قم بود و قرار بود عصر راه بیافتیم، به دلیل انجام کارهای تدارکاتی و تحویل خودروی سازمانی به آسدعلی از محل اسکان نوجوانان جدا شدم و جدا از بقیه کاروان به محل حرکت رفته و سوار اتوبوس شدیم و به راه افتادیم.
پس از توقفهای بیشمار بین راه به بهانههای مختلف بچهها، نیمههای شب بود که به پایانهی خسروی رسیدیم و اصلاً انتظار چنین جمعیتی در مرز خسروی را نداشتیم! این جمعیت انبوه! در آن تاریکی شب! روشنای چه نوری آنها را سمت خود سوق میداد که خیلیها از آن غافل بودن و در خواب رویاهای خود به دنبال آن میگشتند؟!
معادلاتمان به هم ریخت و در شلوغی پایانه خسروی گیر افتادیم؛ در این حین بود که نگاههای معنادار من به سیدمحسن شروع شد، چون با پیشنهاد او و حاج حسین بود که ما مرز خسروی را برای رفتن انتخاب کردیم.
ساعتها انتظار پشت مرز، بچهها را کلافه کرده بود. در این هنگام ندای الله اکبر و ترنم آن بر جسم و خواندن نماز بود که خستگیمان را به در
کرد، بالاخره انتظار به سرآمد و مهر خروج از ایران عزیزمان و ورود به کشور عراق را دریافت کردیم و این بود حکایت پایانهای که آغاز راه ما بود….
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید