آخرین مطالب

شب های انسجام و وحدت

شب‌ها، خیابان امام خمینیِ شهرِ شهیدپرور و غیور ارومیه حال و هوای دیگری دارد. مردم می‌آیند؛ آرام‌آرام جمع می‌شوند؛ انگار دل‌ها قرار نانوشته‌ای با هم دارند. در میان جمعیت، چهره‌ها متفاوت‌اند، سلیقه‌ها گوناگون است، پوشش‌ها هم یکسان نیست. گاهی کسانی را می‌بینم که ظاهرشان با من فرق دارد، اما وقتی پای ایران و غیرتِ این […]

اشتراک گذاری
16 اسفند 1404
کد مطلب : 10635

شب‌ها، خیابان امام خمینیِ شهرِ شهیدپرور و غیور ارومیه حال و هوای دیگری دارد.
مردم می‌آیند؛ آرام‌آرام جمع می‌شوند؛ انگار دل‌ها قرار نانوشته‌ای با هم دارند.
در میان جمعیت، چهره‌ها متفاوت‌اند، سلیقه‌ها گوناگون است، پوشش‌ها هم یکسان نیست. گاهی کسانی را می‌بینم که ظاهرشان با من فرق دارد، اما وقتی پای ایران و غیرتِ این خاک به میان می‌آید، می‌بینم از منِ نوعی هم جلوتر ایستاده‌اند؛ محکم‌تر، بی‌تعلل‌تر.

در میان این جمع، افرادی هستند که هیچ دعوت‌نامه‌ای نگرفته‌اند، هیچ تریبونی ندارند، هیچ اسمی هم از آن‌ها برده نمی‌شود؛ فقط از سرِ عشق آمده‌اند.
یکی پرچم ایران در دست دارد و میان مردم پخش می‌کند،
یکی برگه‌هایی با جمله‌های حماسی می‌دهد دست دیگران،
و همه‌شان فقط یک دلیل دارند:
عشق به وطن… و دلبستگی به رهبری که سال‌ها از انسجام همین مردم گفته است.

میان این جمع، دختری هر بار که صدای «یا حیدر» در خیابان بلند می‌شود، بی‌اختیار گوشی‌اش را بالا می‌آورد، تصویر حضرت آقا را روی صفحه باز می‌کند و با همان شور صادقانه می‌گوید:
«یا حیدر…»

این روزها شب‌ها در ارومیه یک جمله بیشتر از بقیه میان شعارها تکرار می‌شود؛ جمله‌ای که از دلِ غیرتِ ترک‌های این سرزمین بیرون آمده است:
«بیز مردم آذربایجان، آماده‌یخ… آماده‌یخ.»
ما مردم آذربایجان آماده‌ایم…آماده ایم.

این روزها خیابان امام ارومیه بوی همان کلمات پر مفهومی را می‌دهد که آقا سال‌ها بر آن تأکید داشتند؛ بوی انسجام ملی.
آه آقاجان… کاش می‌دیدید!
کاش می‌دیدید که این روزها نه فقط ارومیه، که سراسر ایران یک‌دل‌تر از همیشه کنار هم ایستاده است.

اما ما باور نداریم که شما را از دست داده‌ایم.
چگونه می‌شود باور کرد، وقتی خداوند خود فرموده است:
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللّهِ أمواتًا…»

هر بار که تصویرتان را بر دیوارهای شهر با نوشته ی «تسلیت» می بینم، دلم قبول نمی‌کند.
باورم نمی‌شود که نباشید؛
چون از صمیم قلب به همان وعده الهی ایمان دارم.

با این همه، یک ترس در دلم هست…
ترسی که هر شب میان این جمعیت، آرام در دلم زمزمه می‌شود:

می‌ترسم از روزی که نتوانم سهم خودم را،
نقش کوچک اما وظیفه‌ام را،
در سرزمینم ایران
آن‌گونه که باید ادا کنم.

روایتگر : دختران حاج قاسم ، محدثه‌حسینی

منبع سایت دختران حاج قاسم

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *