احساس رهایی
گرما احاطهام کرده بود، التهاب از تنم تراوش میکرد؛ اما سلول به سلولم احساس رهایی و رستگاری میکرد، در صف تفتیش حرم امام حسین ـعلیهالسلامـ ایستاده بودم. فقط سه چهار نفر مانده بود تا نوبتم شود. قلبم با شوق میتپید. این من بودم، در چند قدمی یار. داشتم زیپ کیفم را برای تفتیش باز میکردم […]
گرما احاطهام کرده بود، التهاب از تنم تراوش میکرد؛ اما سلول به سلولم احساس رهایی و رستگاری میکرد، در صف تفتیش حرم امام حسین ـعلیهالسلامـ ایستاده بودم. فقط سه چهار نفر مانده بود تا نوبتم شود. قلبم با شوق میتپید. این من بودم، در چند قدمی یار. داشتم زیپ کیفم را برای تفتیش باز میکردم که متوجه یک خانم ایرانی شدم؛ با تمام توان سعی داشت خودش را جلوی من جا دهد. من هم خودم را جلو کشیدم و نگذاشتم راهی پیدا کند. از او اصرار و از من انکار.
کمکم یادم رفت کجا هستم و چند لحظه پیش چه حالی داشتم. کارش را مصداق بارز ناحقی میدانستم؛ باید از حق خودم دفاع میکردم. وارد حرم که شدم به یکباره چشمم به ضریح افتاد که مانند نگینی در میان جمعیت، میدرخشید. بهتزده به آن خیره شدم. حالا سلول به سلول تنم احساس شرمندگی میکرد. روبهرویم امام حسین ـعلیهالسلامـ بود؛ نماد و اسطوره گذشت؛ کسی که از عزیزترین و ارزشمندترین داشتههایش گذشته بود؛ اما من به اندازه یک نفر دیرتر وارد شدن، گذشت نکرده بودم. لیست بلند بالای ایثارهای امامم، تلنگری بر روحم شد و سیل اشک را، از چشمم جاری کرد.
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید