آداب قهوه
ما حرکت کردیم که برسیم به عمود ۱۲۳۸. در مسیر، ناهار را خوردیم و سرعت را زیاد کردیم که زودتر برسیم. آنقدر ما در راه شربت خوردیم که داشتیم میترکیدیم. جلوی یکی از موکبها، فردی ایستاده قهوه میداد. رفتم بگیرم، اما نمیداد، هر کاری کردم قهوه نداد که نداد. یک نفر گفت: با دست چپ […]
ما حرکت کردیم که برسیم به عمود ۱۲۳۸.
در مسیر، ناهار را خوردیم و سرعت را زیاد کردیم که زودتر برسیم.
آنقدر ما در راه شربت خوردیم که داشتیم میترکیدیم.
جلوی یکی از موکبها، فردی ایستاده قهوه میداد. رفتم بگیرم، اما نمیداد، هر کاری کردم قهوه نداد که نداد.
یک نفر گفت: با دست چپ نگیر! فقط به دست راست میدهد.
من با دست راست خواستم، به من یک فنجان قهوه داد. خوردم، خیلی تلخ بود. دوباره برایم ریخت.
گفتم: نمیخواهم.
مردی که ما را نگاه میکرد گفت: موقع خوردن دستت را تکان دادی؟
گفتم: نه!
گفت: باید دوباره یک فنجان دیگر بخوری!
دیگر فرار کردیم تا یک چیز دیگری بهانه نکرده، آخر این چه آدابی است!
جلوتر رفتم. یک نفر به زور دست مارا گرفت که باید بیایید از شربتهای ما بخورید، ما هم داشتیم میترکیدیم ولی مجبور به خوردن شدیم.
کم کم شب شد و ما ساعت ۱۱ به عمود ۱۲۳۸ رسیدیم یک دانشگاهی که خیلی باحال بود؛ یک پارک داشت با قفسهای بزرگِ پر از پرنده.
با رفقا به جای این که برویم بخوابیم، رفتیم در پارک و تا ساعت شش صبح حرف زدیم؛ نماز را خواندیم؛ دوش گرفتیم و دو ساعت خوابیدیم.
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید