آرامش پرچم
بچه ها هم همراهی میکردن و بلند صلوات میفرستادن. وسایل رو برداشتیم، از ماشین پیاده شدیم، یه موکب بود واسه ارتش عراق، اونجا به ما نذری دادند، فکر کنم همون خورشت لوبیا با برنج بود، چون نذری ارتش بود، وضعشون خوب بود و ماست هم به ما دادن، از این ماستهای بستهبندی شده. فاصله ما […]
بچه ها هم همراهی میکردن و بلند صلوات میفرستادن.
وسایل رو برداشتیم، از ماشین پیاده شدیم، یه موکب بود واسه ارتش عراق، اونجا به ما نذری دادند، فکر کنم همون خورشت لوبیا با برنج بود، چون نذری ارتش بود، وضعشون خوب بود و ماست هم به ما دادن، از این ماستهای بستهبندی شده.
فاصله ما تا نقطهی صِفر مرزی، تقریبا یک یا دو کیلومتر بود، همه مردم این قسمت رو پیاده میرفتن، یکدفعه ما دیدیم یک کامیون داره میره سمت مرز ، من با بچههای کرمانی رفتیم روی کامیون، در ۵ دقیقه رسیدیم به مرز.
کلی از راننده کامیون تشکر کردیم، باور کنید در زیارت ما شریک شد.
اومدیم از گیت عراق رد شدیم، الحمدالله خلوت بود و خیلی وقت ما گرفته نشد، داشتیم میرفتیم به گیت ایران که پرچم های کشورمون به اِهتِزاز در اومده بود، یعنی با دیدن این پرچمها، دِل من آروم شد.
وقتی سربازهای ایرانی رو دیدم، آرامش گرفتم، قبلا به شما گفتم که با دیدن پرچم عراق استرس میگرفتم و دوری از وطن رو حس میکردم، اینجا با دیدن پرچم، حِسِ آزادگان دوران دفاع مقدس به من دست داد، به یاد آیتالله ابوترابی افتادم، اتفاقا ایشون هم قزوینی بودند.
مردم با دیدن پرچم، سریع احساساتی شدن و با گریه پرچم رو در آغوش میگرفتن و عشق به وطن رو نشون میدادن.
ما رفتیم از گیت ایران هم رد شدیم، پاسپورت ما رو مُهر زدن و بدون مشکل وارد کشور شدیم، دیگه ما اومدیم به وطن خودمون، حس خیلی خوبی بود، سریع به پدرم و مادرم تلفن زدم و خبردادم که برگشتم ایران، تا بچه های دیگه به ما برسن،
من رفتم از چندتا موکب، شربت گرفتم و لوبیاپلو هم خوردم.
بچههامون که رسیدن، نماز مغرب و عشا رو خوندیم و بعد از اینکه نفسی تازه کردیم، رفتیم به سمت پایانه اتوبوسی برکت، اونجا یه راننده کنار اتوبوس خیلی بد خوابیده بود، دیگه بقیهاش بین خودمون بمونه…
بچههای کرمان میدونن چی میگم…
ما سوار اتوبوس شدیم، ماشاءالله اینقدر کولر روشن بود و هوا داخل اتوبوس سرد بود که همه مریض شدیم.
حاجآقا مایانی مثل همیشه، پر انرژی، برای تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات گرفت،
موقع برگشت چهارتا سادات داشتیم، برای سلامتی اون عزیزان هم صلوات فرستادیم،
بچه ها به حاجآقا مایانی گفتن باید بستنی بخرید و به همه ما بستنی بدید، آخه حاج آقا در شهر نجف تلفنهمراه خودشون رو گم کرده بودند و بعد از ۴ روز با کلی دَنگ و فَنگ پیدا کردند.
من به بچهها گفتم: قزوینی سر راهی گیر آوردید؟ بیچاره حاجآقا چه گناهی کرده بستنی بده.
حاجآقا خوشحال شد که من طرفدارش شدم.
من تو اتوبوس هم کنار حاج آقا نشستم.
ما که همه خسته بودیم، از شدت سرما یه چفیه روی خودمون انداختیم و خوابیدیم، موقع اذان صبح بیدار شدیم و دیدیم تازه کرمانشاه هستیم، قرار بود بریم قم.
کنار یک مغازه ایستادیم و هم نماز خوندیم و سوغاتی خریدیم، اینقدر که گَلوی من درد گرفته بودم، همونجا یه لیوان چای داغ خوردم و مقداری حالم خوب شد.
ما بعد از نماز راه افتادیم، من خیلی یخ کرده بودم، حاج آقا مایانی هم خیلی گرم بود، دستهای منو گرفت و من هم گرم شدم، کمکم آفتاب داشت طلوع میکرد و باز هم ما جادهزیبای کرمانشاه رو در شب گذروندیم و هیچ چیزی ندیدیم به جز چراغ های شهر،
یک دفعه دیدم اتوبوس ایستاد، انگار که من خوابم برده بود و سریع در نقشهی گوشی، دیدم در شهر همدان هستیم.
اونجا یه موکب برپا شده بود، صبحانه تخممرغ آبپز و سیب زمینی آتشی خوردیم همراه با چای.
من به حاج آقا گفتم: تا قم ۳ ساعت راه مونده، بیاید ما خودمون ماشین بگیریم و بریم قزوین.
با امیر علی و امیر عباس هم که از بچههای قزوین بودن صحبت کردیم و قبول کردن که ما بریم قزوین.
اومدیم و از بچه های کاروان خداحافظی کردیم، ما اونا رو حلال کنید و قرار شد اونا هم ما رو حلال کنند.
تصمیم بر این شد که حاج آقا سال بعدی که دوباره رفتیم کربلا به همین جمع بستنی بده.
ما با یک دنیا دلتنگی از بچهها خداحافظی کردیم و رفتیم ماشین گرفتیم به سمت قزوین.
چون که چهار نفر بودیم زود ماشین پیدا میشد.
کرایه رو هم ارزان و ۱۰۰ هزار تومان برای هر نفر حساب کردیم. خلاصه سوار یه پراید شدیم و راه افتادیم.
آقای راننده یه جوان همدانی بود، بنده خدا لاغر اندام بود، متوجه شد که از کربلا برگشتیم و از حال و هوای اونجا میپرسید. ما هم درباره هوای گرم و جمعیت زیاد و رعایت حجاب صحبت میکردیم. تو کربلا و نجف همهی خانمها با حجاب بودن، اون هم با چادر یا مثلا درمورد پاسگاههای پلیس در بین راه صحبت کردیم.
بین راه یه خونه خرابه بود، اسمش رو کرده بودن پاسگاه، تو کشور خودمون قشنگ پاسگاه و راهداری درست و حسابی داریم.
بین راه ما ایستادیم و در آوج یک موکب بود که شربت پخش میکرد، جالب بود که…
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید