آخرین مطالب

بدون خانواده

بعد از نماز، مسئولین محترم نوآوین تشریف آوردن، آقا منصور با حاج آقا آقاجانی و آقای محمدزاده، همون آقا احمد خودمون. جاتون خالی بعد از اینکه دِلامون ضعف رفت، ناهار آوردن و یه جوجه‌کباب مشتی خوردیم. ما در این سفر یه مهمون ویژه داشتیم، آقای افشار از خبرنگاران و تدوین‌گران خوب کشور که بیشتر در […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : محمد صدرا رشوند
کد مطلب : 7914

بعد از نماز، مسئولین محترم نوآوین تشریف آوردن، آقا منصور با حاج آقا آقاجانی و آقای محمدزاده، همون آقا احمد خودمون.

جاتون خالی بعد از اینکه دِلامون ضعف رفت، ناهار آوردن و یه جوجه‌کباب مشتی خوردیم.

ما در این سفر یه مهمون ویژه داشتیم، آقای افشار از خبرنگاران و تدوین‌گران خوب کشور که بیشتر در شبکه افق فعالیت داشتند و دارند. ایشون از سال ۹۴ که سفر اربعین خیلی بین مردم باب نبود، در سفر شرکت می‌کردند و ویدئوها و مستندهای زیبایی تهیه می‌کردن. ما خوشحال بودیم که با ایشون همسفر هستیم، چون قرار بود در مورد ساخت ویدئوها و استوری موشن‌ها… به ما نکته‌های جدیدی بگن که واقعا به درد بخورد.

بعد از ناهار رفتیم به سمت مینی بوس.

ما قزوینیا شادترین افراد سفر اربعین بودیم،

یعنی از اول تا آخر فقط گفتیم و خندیدیم، خیلی هم خوش گذشت، باور کنید همین شادی‌ها بین ما می‌مونه، ما با نتیجه همین شادی‌ها ابد در پیش داریم.

تا برسیم به اونجایی که اتوبوس منتظر ما بود،

خیابون‌هارو که می‌دیدم، یاد قزوین می‌افتادم ، اصلا خیابون‌ها با خیابون‌های قزوین مو نمی‌زد، به بچه‌ها می‌گفتم اینجا چقدر شبیه قزوین هست.

من کلاً یک‌بار قبل از این رفته بودم قم و خیلی با شهر قم آشنا نیستم.

از خیابون ها گذشتیم و رسیدیم، اتوبوس هنوز نرسیده بود و ما منتظر موندیم تا اتوبوس بیاد.

همه بچه ها ساکت بودن، نمیدونم آیا استرس داشتند یا نگران بودن یا کلاً طبع بدنشون این بود که کلا ساکت هستند…

من که فقط با بچه‌ها شوخی می‌کردم و باهاشون می‌خندیدم، مثلا از قزوین براشون می‌گفتم….

اول شهر قزوین، وقتی از اتوبان وارد می‌شید، یه میدان بزرگ هست به نام غریب‌کُش، الان بهش میگن میدان مینودر.

شاید براتون سوال باشه که چرا اهالی شهر قزوین به این میدون میگن غریب‌کُش؟

آخه قدیم که راه و شهر سازی خیلی خوب نبوده، مسافرا با سرعت صد و بیست با ماشین میومَدَن و یک دفعه با این میدان بزرگ مواجه می‌شدن ، تا راننده میخواست ترمز بگیره، ماشین خورده بود به میدان و همه مرده‌بودند.

 به خاطر همین معروف شده به میدان غریب کُش، از قضا قزوین به باب‌الجنة معروف هست ، قشنگ با اون میدان همه میرفتن به جَنَّت.

تا اتوبوس بیاد آقای افشار و چند تا از بچه ها ویدئو و مستند میساختن.

 آقای افشار میگفت: چرا تو این‌قدر شاد هستی؟

 گفتم: ناراحت باشم خوبه؟ باید باهم شاد باشیم.

دیگه اتوبوس اومد و رفتیم سوار شدیم.

ماشاءالله راننده اتوبوس یه سِبیل خوشگل داشت. به نظر میومد ۴۰ سال داشته باشه، ولی انصافا دست فرمون خوبی داشت، تُند رانندگی می‌کرد.

من یه پرچم ایران به این طرف کیف و یه پرچم یاحسین به اون طرف کیف بسته بودم.

کیف رو با بدبختی گذاشتم بالای اتوبوس.

بعدش با فاصله ۴ صندلی از راننده نشستم. من اصلا دوست ندارم عقب اتوبوس بشینم، آخه آدم نفس تنگی میگیره، جلو میشینم تا از منظره‌ی جاده استفاده کنم.

ما نشستیم و اتوبوس راه افتاد، من یک مقدار با جمله رفتن و سفر کردن استرس می‌گیرم.

 آخه اولین بار بود عازم سفر کربلا بودم، اون هم بدون خانواده….

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *