آخرین مطالب

سنگ کلیه و دوربین مخفی

در راه بودیم که یک موکب داشت مرغ سوخاری و سیب‌زمینی سرخ‌کرده به زائرا تقدیم می‌کرد، ما همه رفتیم سر صف ایستادیم. همه یه ظرف گرفتیم و یک مرغ و سیب‌زمینی سرخ کرده خوردیم، برای من سینه مرغ بود، برای بعضی بچه ها ران بود. همه آماده رفتن بودن ما ۶ فرد هنوز نخورده بودیم، […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : محمد صدرا رشوند
کد مطلب : 7924

در راه بودیم که یک موکب داشت مرغ سوخاری و سیب‌زمینی سرخ‌کرده به زائرا تقدیم می‌کرد، ما همه رفتیم سر صف ایستادیم.

همه یه ظرف گرفتیم و یک مرغ و سیب‌زمینی سرخ کرده خوردیم، برای من سینه مرغ بود، برای بعضی بچه ها ران بود.

همه آماده رفتن بودن ما ۶ فرد هنوز نخورده بودیم، دوستامون همه رفتن.

 ما قرار شد عمود ۱۲۳۸ هم‌دیگه رو ببینیم، امنیت در راه وجود داشت و نگرانی وجود نداشت، ما همه کامل غذا خوردیم و ۶تایی راه افتادیم، وسط راه بودیم که یکی از بچه‌های ما سنگ کلیه داشت. من فکر کردم گرما زده شده.

رفت تو یک موکب، جلوی کولر، دیدیم حالش خوب نشد، راه افتاد، یه دفعه نشست و گفت نمی‌تونم راه برم، یکی از بچه‌هامون بغلش کرد و رفتیم جلو تا برسیم به یک درمانگاه صحرایی، چون قبلا شنیده بودیم دوستان ایرانی در راه هستند.

هر چی رفتیم به درمانگاه نرسیدیم، دوستم بین مردم وسط راه نشست، یکی از جوانان عراقی به عربی صحبت کرد، ولی ما متوجه نشدیم چی میگه، فقط گفتیم: مریض مریض!

اون بنده خدا دوست ما رو بغل کرد و دَوان دَوان رسوند به یک درمانگاه صحرایی، کلی اَزَش تشکر کردیم، وقتی پرچم ایران رو دیدم، آرامش گرفتم، گفتم دیگه کارمون درست میشه.

دکتر ها یه آمپول به دوستم زدن، گفتن الان حالش خوب میشه راه بیفتید.

ما راه افتادیم دیدیم حال دوستم خوب نشد، من برگشتم به دکتر گفتم: موکب رو بلدین؟ دوستم رو خوابوندیمِ اونجا، میشه بیائید اونجا؟

دکتر گفت: نمی‌تونیم شما باید بیارید.

 گفتم: خسته نباشید واقعا زحمت میشه براتون.

 دوباره با بچه‌هامون اومدیم درمانگاه. یه سُرُم به دوستم زدن، تقریبا ۳۰ دقیقه منتظر بودیم.

یه بنده خدایی کنار من نشسته بود، از تهران اومده بود، تنها اومده بود پیاده روی، درباره گم‌شدن صحبت کرد که مراقب هم باشید، می‌گفت در نجف که بودن، یه بنده خدا مادر‌زن خودش رو گم کرده بود اون هم ۸۰ ساله، خیلی نگران اون بنده خدا بود.

دکتر گفت: همراه این بچه کیه؟

گفتم: ما ۶ تا، بنده خدا تعجب کرد و یه جورایی ناراحت شد. آخه همه هم سن بودیم، گفتم آقای دکتر به من بگید چی‌شده؟

گفت: دوست شما باید جراحی بشه و بره به بیمارستان، در ضمن باید خودتون ببرید، گفتم: یاحسین یعنی چی آخه؟

گفتم: اجازه بدید من سریع برم به مربی های کاروان خبر بدم که بیان، چون ما که کسی نیستیم اونا خودشون می‌دونن چی‌کار کنن.

دکتر گفت: باشه، زود برو خبر بده.

من به بچه ها خبر دادم که چی شده، اومدم سریع برم به عمود ۱۲۳۸ .

اینجا ما عمود ۱۲۲۲ بودیم، که اگه اشتباه نکنم موکب مسجد مقدس جمکران هم اونجا بود.

اومدم که سریع راه بیفتم به عمود ۱۲۳۸

یک دفعه با بچه ها دیدیم یه بنده خدا روی صندلی نشسته و میگه پام درد می‌کنه، میشه کسی منو کمک کنه و ماساژ بده.

حال خودش خیلی چاق بود به خاطر همین پاهاش درد گرفته بود.

یکی از دوستای من گفت الان ماساژ میدم، دوستم چند دقیقه ماساژ داد، یکی دیگه از دوستام گفت: من قرص دارم میخوای قرص بدم؟ اون بنده خدا گفت: بده، قرص بده بخورم تا خوب بشم.

من گفتم: چی واسه خودتون تجویز می‌کنید؟ الان این اتفاقی براش میفته و میندازن تقصیر ما.

 گفتم: آقا این کنار درمانگاه هست، برو مشکل خودت رو بهشون بگو، گفتش نمیتونم برم ، خلاصه یه ماء بارِد بهش دادیم و بلند شد و پشت به ما قرص خورد، بعد اومد گفت: من گرسنه هستم، غذایی دارید؟

بچه های ما یه قیمه گرفته بودن، قیمه رو بهش تعارف کردیم.

 گفت: من بچه تهران هستم و فقط کباب می‌خورم، اینجا دیگه اعصاب من خورد شد.

 بهش گفتم: بچه سوسول تهرانی، مثل ما قزوینی‌ها خاکی باش.

 گفتم: ببین آقا! دوست من اونجا داره می‌میره و شما پاهات درد می‌کنه، پس دوست من واجب تر هست در کمک کردن، بذار ما سریع بریم. اصلا شما کسی نداری؟؟ تنها اومدی اربعین با این وضعیت؟؟

گفت: داداشم رفته موکب سرویس‌بهداشتی.

داداش ایشون اومد، بهش گفتم: چه داداشی هستی برادرت رو رها کردی و رفتی؟

داداشش گفت: شما چرا به برادر من کمک کردید؟ گفتیم: وظیفه‌است بالاخره، درسته دوست خودمون در شرایط بدی هست، ولی به داداش شما هم باید رسیدگی می‌کردیم.

 گفت: اون دوربین رو ببینید، دوربین مخفی بود، یعنی من رو میگی کلی تعجب کردم! چفیه انداختم روی صورتم و گفتم ما رو نشون ندید براتون بد میشه!

بعدش خداحافظی کردم و سریع خودم رو رسوندم به عمود ۱۲۳۸ ، به آقا احمد خبر دادم و باهم سریع برگشتیم به عمود ۱۲۲۲ به درمانگاه صحرایی.

 دیگه ما که از حال دوست‌مون باخبر بودیم و اینکه آقا احمد پیش دوستمون هست، با خیال راحت به راه ادامه دادیم و رسیدیم به عمود ۱۲۳۸، یه دانشگاه بود به نام جامعةالعَميد شب اونجا استراحت کردیم، و صبح بیدار شدیم و…

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *