آخرین مطالب

شیطنت لب مرز

داشتیم پیاده می‌رفتیم لب مرز که دیدیم بیشتر موکب ها کار نمی‌کنند،آخه ساعت ۳:۳۰ بامداد بود، بیشتر موکب‌ها برای اسکان زائران و استراحت اونا در تلاش بودن.  ما با بچه‌ها رفتیم از سرویس بهداشتی استفاده کردیم و بعد به چند گروه تقسیم شدیم، اینطوری سرگروه‌ها باید مواظب می‌بودن که آیا بچه‌ها در طول مسیر هستن […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : محمد صدرا رشوند
کد مطلب : 7921

داشتیم پیاده می‌رفتیم لب مرز که دیدیم بیشتر موکب ها کار نمی‌کنند،آخه ساعت ۳:۳۰ بامداد بود، بیشتر موکب‌ها برای اسکان زائران و استراحت اونا در تلاش بودن.

 ما با بچه‌ها رفتیم از سرویس بهداشتی استفاده کردیم و بعد به چند گروه تقسیم شدیم، اینطوری سرگروه‌ها باید مواظب می‌بودن که آیا بچه‌ها در طول مسیر هستن یا اینکه گم شدن.

 ما هم شدیم گروه قزوینیا.

 ولی بچه های طبس هم در گروه ما بودن، تا برسیم مرز، حاج آقا مایانی گفت پشت آقا راه بریم.

 آقا کی بود؟

 آقا سید اسماعیل‌زاده دبیر نوآوین، اینطوری هم حرمت آقا سید حفظ می‌شد و هم کسی گم نمی‌شد، هنوز به مرز نرسیده بودیم که ایستگاه صلواتی داشت چای می‌داد، خیلی چای خوبی بود در اون ساعت، البته باز هم دمای هوا ۳۰ درجه بود.

ما رسیدیم به مرز، برای اینکه خیلی شلوغ نشه، سربازهای غیور عقب‌تر از گیت ورودی مردم رو نگه‌می‌داشتند و بعد که گیت‌ها خلوت می‌شد، اجازه می‌دادن مردم برن سمت گیت‌ها.

 ما منتظر موندیم و بعد از ۱۵ دقیقه رفتیم رسیدیم به گیت‌ها، ماشاءالله مردم همه تو هم پیچیده بودن، ۶یا۷ تا راهرو درست کرده بودن که مردم از اونجا رد بشن.

همه اون‌ها پر شده بود و ملت ایستاده بودن، ما هم اضافه شدیم، رفتیم بین مردم، یک‌باره موقع اذان صبح شد، یه بنده خدایی همونجا بین مردم چفیه انداخت روی زمین و نماز خوند، ماهم با بچه‌ها رفتیم عقب تر از مردم، نماز رو خوندیم.

در اینجا من دقت کردم، دیدم بیرون از راهرو به جلوتر راه داره، یعنی زودتر می‌شد به گیت رسید،

خیلی از بچه‌های ما از اونجا رفتن، ما هم خودمون زدیم به کوچه علی‌چپ و رفتیم جلو….

کلی در مصرف وقت صرفه جویی کردم و اینکه شاید سلامتی جسمانی خودم رو تضمین کردم، آخه من لاغر هستم.

 ما از خیلیا رفتیم جلو و درب گیت رو باز کردند و افرادی داشتند می‌رفتند سمت گیت‌های عراق.

 من به بچه‌ها گفتم سریع از اون گیت برید بیرون تا مردم دارن میرن. ما هم سریع خودمون انداختیم و در ۵ دقیقه از مرز گذشتیم و رفتیم سمت عراق، اونجا پلیس عراق پاسپورت ما رو مهر کرد و مطمئن وارد خاک عراق شدیم.

اونجا کیف‌های مارو نگاه می‌کردند، چند تا سرباز عراقی با کلی هیکَل و سِبیل، بعضی از بچه های ما پیچوندَن و از اون قسمت رد شدن، ولی متاسفانه به من گیر داده بود و گشت، نامرد لیوان شخصی منو برداشت، اون جهاز مامانم بود، خلاصه نذاشت ببرم.

اینجا دیگه کامل از مرز گذشتیم، جالب بود که هنوز آنتن وجود داشت و می‌شد زنگ زد، هنوز به حالت رومینگ وارد نشده بود، من می‌خواستم زنگ بزنم به خانواده که حدس زدم شاید مزاحمت ایجاد کنم و پشیمون شدم، فقط پیام دادم که از مرز گذشتیم و شاید کمتر در ارتباط باشیم، من اصلاً قصد خرید نت و سیم‌کارت نداشتم.

ما با چند تا بچه‌ها که از مرز گذشتیم، رفتیم جلوتر و رسیدیم به چندتا موکب عراقی، چای می‌دادن با ساندویچ مثلثی و یک تخم‌مرغ آب‌پز، اون ساندویچ مخصوص عراقیا بود و خیلی خوشمزه بود.

ما اینجا صبحانه خوردیم، بین خودمون بمونه که من دوتا ساندویچ گرفتم، آخه باید سیر می‌شدیم، دیگه تا نجف شاید خبری از موکب‌ها نباشه، منتظر موندیم تا بقیه از مرز بگذرن، دیگه صبح شده بود، یه سرویس بهداشتی اونجا بود، خیلی کثیف بود…

من چپ و راست رو نگاه کردم، ساختمان هلال احمر عراق رو دیدم، یه پرچم عراق بالای این ساختمان بود، وقتی باد می‌خورد، کلی استرس گرفته بودم،

تو ایران پرچم ایران می‌دیدیم یه حس غرور و آرامش داشت، حالا اینجا پرچم عراق یه حس ترس و دوری از وطن، دیگه جدی جدی از وطن دور شده بودیم، من رفتم ساختمان هلال احمر و گفتم سرویس بهداشتی هست؟

دکتر اونجا ایرانی بود، گفته آره برو اون طرف، من رفتم و یه دفعه یه سرباز عراقی اومد بیرون، یعنی استرس پرچم رو که داشتم، استرس این هم اضافه شد، با اشاره گفتم دست‌شویی؟؟؟

اون سرباز هم گفت: دست‌شو دست‌شو….

من هم‌رفتم دیدم شلنگ نداره و با آفتابه کار می‌کنه.

بعدش مایع دست‌شویی نداشت، من از قبل برده بودم و استفاده کردم.

ما از ساختمان اومدیم بیرون و با بچه‌ها به مسیر ادامه دادیم، اونجا اتوبوس‌هایی بود که مردم رو از لب مرز به ماشین‌های عراقی می‌رسوند، با بدبختی یه اتوبوس آماده کردیم و همه رفتیم سوار شدیم و سرگروه‌ها هر لحظه دقت می‌کردن که کسی گم نشه،

ما رسیدیم به ماشین‌های عراقی.

 از این مینی بوس‌های تویوتا داشتند، همه‌شون هم کولردار، ما رفتیم سوار شدیم، دیدیم یکی از بچه‌های ما نیست، آقا احمد و حاج‌آقا مایانی با یک بلندگو، داد می‌زدند: امیر‌علی بُنَکداااار…..

 بالاخره پیداش کردن و سوار شدند و راه افتادیم به سمت مسجد سهله.

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *