آخرین مطالب

عمود ۱۰۰۰

ما سوار ماشین شدیم تا به عمود ۱۰۰۰ برسیم.  همه بچه‌ها شاکی بودند که اینقدر کم پیاده روی می‌کنیم؛ ولی نمی‌شد کاری کرد چون ما ۳۰ نفر بودیم و همه نوجوان.  به عمود ۶۰۰ رسیدیم آقای افشار رفت تا مای بارد بگیرد، منظورم آب خنک هست.  خلاصه آقا افشار رفت، پلیس نگذاشت بیشتر برایش بیاستیم […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : بنکداران
کد مطلب : 7902

ما سوار ماشین شدیم تا به عمود ۱۰۰۰ برسیم.

 همه بچه‌ها شاکی بودند که اینقدر کم پیاده روی می‌کنیم؛ ولی نمی‌شد کاری کرد چون ما ۳۰ نفر بودیم و همه نوجوان.

 به عمود ۶۰۰ رسیدیم آقای افشار رفت تا مای بارد بگیرد، منظورم آب خنک هست.

 خلاصه آقا افشار رفت، پلیس نگذاشت بیشتر برایش بیاستیم و ما هم رفتیم.

 آقای افشار ماند و ۴۰۰ عمود تا برسد به ما.

حالا بگذریم از روضه‌هایی که برای  آقای افشار خوانده شد. رسیدیم به عمود ۱۰۰۰ و پیاده شدیم.

 همه سر عمود ۱۰۸۰ قرار گذاشتیم که اگر از هم خواسته و یا ناخواسته جدا شدیم، بدانیم که کجا همدیگر را پیدا کنیم.

 ما هم به راهمان ادامه دادیم….

دو ساعت گذشته بود اما هنوز عمود ۱۰۲۶ بودیم، از بس توقف می‌کردیم؛ همه چیز آنجا خوشمزه بود، از شربت‌ها تا بستنی و غذاها.

 تصمیم گرفتیم که سریع‌تر حرکت کنیم.

 رفتیم و رفتیم  تا رسیدیم به عمود ۱۰۷۶.

 آنجا آقا مایانی بچه‌ها را جمع کرده بود و برایشان جوک و… تعریف می‌کرد. ما هم به جمع‌شان ملحق شدیم. من خیلی یواشکی یک آب پرت کردم وسط مجلس و آب ترکید. همه تو شوک بودن که یکی دیگه هم زدم؛ همه از دست من عصبی شدند که چرا این کار رو کردی؟!

 یکی دیگه هم کوبیدم و فرار کردم… .

خلاصه به عمود ۱۰۸۰ رسیدیم؛ همه خوشحال که آنجا نتِ رایگان دارد که خبر رسید که جا برای خواب نیست که ضدحال خوردیم.

یازده عمود جلوتر رفتیم و آنجا خوابیدیم.

البته ما سه نفری که با هم بودیم، نخوابیدیم و مُدام می‌خندیدیم.

 زیر پای ما مرد عربی خواب بود که هر نیم ساعت گوشی‌اش زنگ می‌خورد و قرآن با صوت عبدالباسط پخش می‌شد، ۲۰۰- ۳۰۰ نفری که آنجا خواب بودن بیدار می‌شدند ولی این مرد عرب بیدار نمی‌شد.

 بالاخره یک نفر بیدارش کرد، گوشی‌اش را قطع کرد و دوباره خوابید.

دوباره گوشی‌اش زنگ خورد بعد از ۳۰ دقیقه بالاخره گوشی‌اش را برداشت و با پشت گوشی‌اش کار می‌کرد و محکم می‌کوبید به گوشی‌اش.

 یکی گفت: آقا! هم گوشی رو برعکس گرفتی، هم این کوبشی نیست.

مُرده بودیم از خنده؛ آن هم ساعت ۳ نصفه شب!

مرد عرب بالاخره گوشی‌اش رو قطع کرد و دوباره خوابید. با چه بدبختی مرد عرب بیدار شد و رفت برای وضو گرفتن.

 همان زمان یک عرب دیگر آمد و به جایش خوابید. مرد عرب خوابالو برگشت و این صحنه را دید، یک لگد زد و در همان لحظه شروع به نماز کرد.

ما دیگر نمی‌دانستیم از خنده چکار کنیم!

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *