قدم آشنایی
در قسمت اول درباره نوآوین صحبت کردم، رفتیم اونجا یک_دو لقمه صبحانه خوردیم، بعد با بچهها آشنا شدیم، بعضی از دوستان از کرمان اومده بودن، بعضی از جیرفت و اصفهان، برخی از طبس و قم. همه با نام طبس، یاد اون داستان همیشگی افتادن که آمریکاییها شکست خوردن، باور کنید اون دوستمون که از طبس […]
در قسمت اول درباره نوآوین صحبت کردم، رفتیم اونجا یک_دو لقمه صبحانه خوردیم، بعد با بچهها آشنا شدیم، بعضی از دوستان از کرمان اومده بودن، بعضی از جیرفت و اصفهان، برخی از طبس و قم.
همه با نام طبس، یاد اون داستان همیشگی افتادن که آمریکاییها شکست خوردن، باور کنید اون دوستمون که از طبس اومده بود سر اینکه ما رو یاد اون داستان انداخت، کلی ثواب کرد.
بچههای کرمان تا همین فهمیدن ما اهل قزوین هستیم، گفتن یا خدا با قزوینیا میخوایم بریم کربلا!
من اصلا نمیدونم چرا اسم قزوین بد در رفته، خدایی مگه ما چی داریم؟ ماهم مثل بقیه…
حاله در رفتار، شاید از ما قزوینیا بدتر بودنا!
ولی چیکار کنیم به ما با یک نظر دیگه نگاه میکردن، در کل، همه جای ایران سرای من است و همه اینا فقط برای این بود که پیش هم شاد باشیم.
در اردوگاه به ما چفیه دادن با یه تیشرت که اسم اربعین روی اون حک شده بود.
جنس چفیه هایی که دادن پلاستیکی بود، تو قزوین قیمتش ۳۰هزار تومان بود که من نگرفتم، آخه چفیه پلاستیکی فایده نداره، الکی خوشگل هست و ارزان، حالا به دوستامون برخورد که گفتیم این چفیه ها پلاستیکی هست. چیکار کنم راستشو گفتم دیگه…
اصل این چفیه ها برای این بود که در راه هم دیگهرو گم نکنیم.
ما تا ظهر بشه، با آقای کوه مسکن و حاج آقا مایانی رفتیم حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیها.
من یه جورایی حس میکردم که انگار حرم امام رضا علیهالسلام هستم، سریع رفتیم زیارت کردیم.
کلی دعا کردیم برای دوستان آشنایان و بچههای مسجد و پدر مادرمون، و بعدش دو رکعت نماز زیارت خوندیم.
حس و حال معنوی موج میزد داخل حرم، مخصوصا موقع نماز.
بعد از زیارت برگشتیم، در راه برگشت کلی از شیعیان کشور همسایه پاکستان و افغانستان رو دیدیم، من که پاکستانیها و افغانستانیها رو دوست دارم، وجود اهل بیت و اسلام، باعث همدلی و دوستی بیشتر ما باهم شده، این دوستیها همه از نشانههای ظهور هست، حکومت آخرین امام ما که قراره شرق و غرب عالم رو در بر بگیره.
ما دوباره باهم رفتیم مسجد مقدس جمکران.
اونجا هم نماز مخصوص رو خوندیم، وسط نماز بودیم که یکی از عزیزان به حاج آقا زنگ زد. حاج آقا گوشی رو جواب داد و وسط نماز میگفت: ایاک نعبد و ایاک نستعین.
من داشتم وسط نماز غَش میکردم از خنده، آخه حاج آقا غلیظ میخوند، دیگه هر طور بود نماز رو تموم کردیم و یه سلام به آقا امام زمان دادیم و برگشتیم. در راه یه زیارت عاشورا خوندیم به نیابت از همه دوستان و اموات.
وقتی رسیدیم اردوگاه، موقع نماز شد، منبا شوق ذوق شروع کردم به اذان گفتن، به شما میگم اذان تقلیدی من، آقای محمد حسین سبز علی هست، هم کوتاه اذان میگن و هم زیبا.
من شروع کردم ، تا همین رسیدم به اشهدانلاالهالیالله ، حاج آقامون خندهاش گرفته بود، گفت چرا اینقدر بد میگی؟
گفتم: تحریر میزنم دیگه به سبک آقای سبزعلی.
گفت: نه! تو تحریر نمیزنی.
به هر حال با کلی دنگ و فنگ اون اذان رو گفتم و نماز خوندیم.
یادم هست که من بین نماز تعقیبات میخوندم و بچهها میگفتن کُشتی ما رو با این همه تعقیبات، حالا خوبه بلند نبود اینا به من گیر دادن.
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید