آخرین مطالب

نامه به امام حسین علیه السلام

برادران گیلکی آش ترخینه درست کرده بودند، من هم با خوردن اون آش حالم بهتر شد. ساعت ۱۰ بود که بعضی از بچه‌ها رفتن به حرم برای زیارت ولی من نرفتم. ساعت تقریبا ۱۱ شده بود که به دوستان گفتم من دیشب راه رو یاد گرفتم، با اجازه میرم حرم برای نماز. گفتن مشکلی نیست […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : محمد صدرا رشوند
کد مطلب : 7931

برادران گیلکی آش ترخینه درست کرده بودند،

من هم با خوردن اون آش حالم بهتر شد.

ساعت ۱۰ بود که بعضی از بچه‌ها رفتن به حرم برای زیارت ولی من نرفتم. ساعت تقریبا ۱۱ شده بود که به دوستان گفتم من دیشب راه رو یاد گرفتم، با اجازه میرم حرم برای نماز.

گفتن مشکلی نیست برو، من یه نامه برای شفای پدر بزرگم نوشتم اون رو هم با خودم بردم حرم، حرم نماز ظهر و عصر و خوندم.

رفتم پیش بچه‌های مسجد خودمون در موکب‌های دیگه، اونجا ناهار خوردم و بعد برگشتم حرم، توجه کنید اینجا اوج گرماست.

این دفعه از حرم آقا امام حسین نزدیک‌تر بودم، رفتم وارد شدم، نزدیک ضریح رفتم، بعد از اینکه قُلِنج‌های کمرم شکست، رسیدم به ضریح. کاغذ رو هر طور بود انداختم داخل ضریح و به ارباب گفتم لطفا برای شفای پدربزرگم دعا کنید.

داخل حرم چند تا نماز به نیابت از همه دوستان و به خصوص آقا امام زمان خوندم، کلی برای فرج آقا دعا کردم.

بعدش برگشتم به سمت حرم حضرت ابوالفضل، برعکس دیشب.

 دستم به ضریح نرسید، باز دوباره چند تا نماز به نیابت از دوستان و امام زمان خوندم، به یاد یکی از مداح‌های اهل بیت در شهرمون هم بودم که التماس دعای ویژه داشتند.

زیارت تموم شد و برگشتم به موکب.

در راه برگشت یکی از دوستام که اهل قزوین بود رو دیدم، اون خادم شده بود، کلی خوشحال شدم که دیدمش ، و رفتیم سمت موکب، با حاج‌آقا مایانی صحبت کردیم و دیدیم یکی از بچه‌ها گم شده و رفته در موکب گم‌شدگان حرم مونده تا ما بریم پیشش، هیچی دیگه دوباره این همه مسیر رو رفتیم تا حرم و دوستم امیر عباس رو پیدا کردیم.

رفتیم پشت حرم امام حسین، همه موکب‌های شهرهای ایران اونجا بود، رفتیم شربت خوردیم و دیگه داشت شب می‌شد، من گفتم تنها بر می‌گردم، تنهایی برگشتم.

پیش خودم گفتم الان میرم حرم و نماز مغرب اونجا، ولی چون شب جمعه بود، بین‌الحرمین بسته بود، چون جمعیت خیلی بود.

 بیرون حرم جای سوزن انداختن نبود، من یک ساعت طول کشید تا فقط از دو حرم گذر کنم و برسم به موکب.

 در موکب هیئت برگزار شد و شام قورمه سبزی بود، من نماز خوندم و با حاج‌آقا مایانی و چندتا از بچه‌ها برای آخرین بار رفتیم حرم.

 تو راه بودیم که از کنار رود فرات رفتیم به سمت حرم، افرادی اونجا شیرجه می‌زدن به داخل آب و شنا می‌کردن، افرادی هم انگار نه انگار که اربعین هست، کنار رود نشسته بودن قلیان می‌کشیدن، واقعا زشت بود در اون‌زمان و در اون مکان نشسته بودن و قلیان می‌کشیدن.

 خلاصه ما داشتیم شب جمعه‌ای به حرم نزدیک‌تر می‌شدیم، موکب‌ها اون طرف خیابون دیده می‌شدن و درحال پخش نذری و شربت بودن.

 تقریبا با حاج آقا مایانی و بچه ها، نُه زائر می‌شدیم که باهم برای زیارت می‌رفتیم، هنوز به حرم نرسیده بودیم، که دو تا از بچه های ما غیب شدن، البته بعداً پیدا شدن.

 اینجا شدیم هفت زائر، رفتیم داخل حرم به آقا ابوالفضل العباس سلام دادیم، با بچه‌ها دست‌هامون را روی شونه هم‌دیگه گذاشتیم تا گُم نشیم، این‌دفعه کفش‌هامون رو به کفش داری ندادیم و داخل کیسه گذاشتیم، در اون شلوغی نزدیک ضریح شدیم، به آقا گفتم برامون دعا کنه که سال بعد خانوادگی بیاییم اربعین.

برای فرج امام‌زمان و آمرزش اموات و عاقبت به خیری و شفای مریضا خیلی دعا کردم و یک دل سیر فقط ضریح رو دیدم. هنوز آخرین تصاویر به یادم هست.

برگشتیم و داخل صحن نماز زیارت خوندیم و باهم رفتیم بین‌الحرمین، هنوز حس و حال آخرین قدم‌ها رو در دل دارم.

 وارد صحن آقا امام‌حسین شدیم، همه باهم رفتیم جلو.

 یادمه خادم‌ها عطر داشتن و به زُوّار عطر می‌زدن، به من هم عطر زدن، نزدیک ضریح که شدیم، یک موج خیلی بدی به وجود اومد و چند ثانیه به من اکسیژن نرسید، بعدش دیگه آرامش پیدا کردم و تونستم نفس بکشم.

 حاج‌آقا که دید این‌قدر شلوغ هست، دیگه سمت ضریح نرفت و همراه با چندتا بچه‌ها از عقب خوب ضریح رو نگاه می‌کردن و دعا می‌کردن.

 من با امیرعباس، رفتیم جلو، من هر کاری کردم دستم به ضریح نرسید و نتونستم خیلی جلو برم ولی کلی دعا کردم.

 در حرم وقت‌هایی که دعا نمی‌کردم، فقط صلوات می‌فرستادم، زیارت که کردیم برگشتیم و دیدیم امیر عباس نیست، پیش خودمون گفتیم برگشته به کفش‌داری ۸، قرار گذاشتیم هرکسی گم شد بره اونجا، زیارت رو انجام دادیم، نمازها رو خوندیم و باهم برگشتیم.

بعضی بچه‌ها در این زمان کلی فیلم و عکس می‌گرفتن، باور کنید لحظه آخر تا می‌تونستم ضریح رو می‌دیدم.

ما دیگه برگشتیم، بدون اینکه تلفات بدیم. و امیرعباس رو در کفش‌داری ۸ پیدا کردیم، اینجابود که حاج آقا گفت: بریم اون قسمتی که حضرت ابوالفضل رفته بودن سمت رودفرات، فاصله حرم تا رود بازار کربلا بود….

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *