نوجوان اربعینی
حاج آقا دوباره کلی صلوات از بچهها گرفت، میگفت: انشاءالله کسی که صلوات نمیفرسته دلپیچه بگیره، بلند صلوات… دیگه همه رو مجبوری میخواست ببره بهشت! ما راه افتادیم، متاسفانه من عقب مینی بوس نشسته بودم، ۲۸ نفر بودیم که همه نشسته بودیم، کولر هم روشن بود الحمدلله! راه افتادیم و دیدیم عراق کلاً خاک خالی […]
حاج آقا دوباره کلی صلوات از بچهها گرفت،
میگفت: انشاءالله کسی که صلوات نمیفرسته دلپیچه بگیره، بلند صلوات…
دیگه همه رو مجبوری میخواست ببره بهشت!
ما راه افتادیم، متاسفانه من عقب مینی بوس نشسته بودم، ۲۸ نفر بودیم که همه نشسته بودیم، کولر هم روشن بود الحمدلله!
راه افتادیم و دیدیم عراق کلاً خاک خالی هست، فقط جاده آسفالت بود، بیابانهای ایران یه چند تا علف داره چند تا تیغ داره، اونجا هیچی نداشت، خاک خالی.
جادههاشون دوربین نداشت، اصلاً پلیس دنبال جریمه افراد نبود، جادهها خطکشی نبود، تابلو نداشت، قرار بود اول بریم بغداد و از اونجا بریم نجف، ماشاءالله اونجا گستردگی جاده ندارن…
باور کنید تا غروب طول کشید تا برسیم به کوفه، در راه پلیس ایستاده بود و میخواست مطمئن بشه داخل همه زائر هستن، راننده میگفت: تفتیش تفتیش.
و ما باید پردههای ماشین رو کنار میزدیم، ما به پلیسها دست تکون میدادیم و اونا با یکمَن سبیل، باخنده به ما دست تکون میدادن، ما کلی تعجب کرده بودیم و میخندیدیم.
در راه ایستگاه صلواتیهایی بودن که به ما مای بارِد میدادن، یعنی آب خنک. ما کلی شوخی میکردیم با این کلمات چون راه طولانی بود. فکر کنم دوبار مداحی کربلا کربلا ما داریم میآییم رو خوندم و انصافا بچهها سینه میزدن و همراهی میکردن، یه جای این این نوحه میگه:
کاظمی و هادی خرازی و وزوایی….
من یه دفعه گفتم وزوازی، مثل صدای زنبور شد و همه باهم مینی بوس رو بردیم روی هوا.
بالاخره نزدیک ساعت ۵ رسیدیم کوفه. اول رفتیم مسجد سهله و نماز خوندیم و از مقامهای این مسجد مَطَّلِع شدیم.
جلوی مسجد شربت آبلیمو میدادن، ما کلی شربت نوشیدیم تا گرما زده نشیم، آخه هوا خیلی گرم بود. نمیدونم چرا هوای کوفه شرجی بود.
من خودم سرمایی هستم و با هوای گرم خیلی مشکل ندارم، تقریبا ۱۰۰ متر دورتر از مسجد، یه موکب بود برای نوجوانها، از سراسر کشور بچههایی که مثل ما اومده بودن اربعین، اونجا جمع شدیم و هیئت بزرگ تشکیل دادیم، خیلی خوب بود که هم سن و سالهای خودم رو میدیدم که در مسیر اهل بیت هستیم، اونجا مشاور رهبرمون سخنرانی کردن، و بعدش هم یه سینهزنیِ مشتی داشتیم، باور کنید ۲یا۳هزار نوجوان میشدیم.
بعد از اتمام مراسم، سوار دو تا وَن شدیم و رفتیم سمت نجف و حسینیهی امامرضا علیهالسلام، این حسینه برای دوستان ما در گرگان بود، هنوز به حسینیه نرسیده بودیم و سوار این سهچرخهها شده بودیم که تو ایران ضایعات جمع میکنن و اونجا برای حمل مسافر بود.
حاجآقا مایانی اینجا متوجه شد که گوشی خودش رو گم کرده، اصلا یه ذره نگران نبود، باور کنید ما بیشتر نگران گوشی بودیم ، گوشی ۴ روز بعد پیدا شد، مثل اینکه داخل وَن افتاده بوده و راننده برداشته بوده.
ما رفتیم تو حسینیه، برامون جا گرفتن، به ما پتو و بالِشت دادن، تا نزدیک ساعت ۱۲ شب همه منتظر حمام بودن، این حسینیه دو تا حمام داشت و سه تا سرویس بهداشتی.
اینکه دارم تعریف میکنم به هیچکسی نگفتم و اولین بار هست دارم میگم، من با مسئولین اونجا صحبت کردم و یک حمام در طبقه سوم این حسینیه پیدا کردم و راحت رفتم حمام، وقتی برگشتم دیدم همه خوابیدن.
تو این فاصله بعضی بچه ها رفته بودن حرم آقا امیرالمؤمنین، اما من گفتم باید تمیز باشم و اگرنه آقا ناراحت میشه کثیف برم زیارت.
ما قشنگ و راحت خوابیدیم، برای نماز صبح ما رو بیدار کردن و بعد از نماز دوباره خوابیدیم.
ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم، صبحانه نبود، از قبل کشمش و فندق آورده بودم، یه چند مُشت خوردم و حالَم جا اومد.
بعدش با آقا افشار که گفتم خبرنگار و تدوینگر بودن، رفتیم حرم آقا، تا حرم پیاده ۱۰ دقیقه هم راه نبود.
رفتیم داخل خیلی سرد بود، به خاطر همین چند دقیقه بیرون حرم ایستادم تا دمای بدن مساعد بشه، رفتیم داخل و زیارت کردیم، باهم زیارتنامه رو خوندیم، بعدش نماز زیارت خوندیم، ماشاءالله جمعیت پر بود، جای سوزن انداختن نبود.
داشتیم برمیگشتیم که آقا افشار کفشش را گم کرد، سه بار از جلوی ضریح مطهر رد شدیم جاهای مختلف که نشسته بودیم رو گشتیم تا کفش پیدا شد، بعدش اومدیم داخل صحن، مردم همینطور نشسته بودن.
از حرم که رفتیم بیرون، زن و مرد بعضیها همینطوری خوابیده بودن. برای اینکه مردم خنک بشن، از پنکه های بزرگ استفاده میکردن که ازش آب افشان به مردم میخورد، دیگه وقت نماز ظهر شد و چون جمعیت زیاد بود، ما برگشتیم حسینیه و نماز خوندیم، ناهار هم فکرکنم لوبیاپلو بود.
این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید