آخرین مطالب

پایان سفر و دلتنگی‌ها

جالب بود که خادم‌ها خانم بودند و شربت پخش می‌کردند. ما بعد از نوشیدن شربت دوباره راه افتادیم.  یکی از عموها به من زنگ زد و حال و احوال پرسید و اینکه کجای سفر هستم، من هم ازش تشکر کردم که زنگ زدن و گفتم که همدان رو رد کردیم، بعد بابام زنگ زد گفت […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : محمد صدرا رشوند
کد مطلب : 7934

جالب بود که خادم‌ها خانم بودند و شربت پخش می‌کردند. ما بعد از نوشیدن شربت دوباره راه افتادیم.

 یکی از عموها به من زنگ زد و حال و احوال پرسید و اینکه کجای سفر هستم، من هم ازش تشکر کردم که زنگ زدن و گفتم که همدان رو رد کردیم، بعد بابام زنگ زد گفت حتما نزدیک قزوین بودم بهش زنگ بزنم که بیاد دنبال من، یکی از دایی ها زنگ زد و زیارت قبول گفت.

ما باز هم از کربلا برای آقای راننده گفتیم، مثلا تو راه مَشایه، با اینکه ما کلی شربت خورده بودیم، کودکان عراقی با یک دنیا محبت ما رو دعوت می‌کردن به موکب خودشون،

 یا مثلا تو راه کربلا کباب می‌دادن، بدون هیچ‌گونه تشکری، یعنی اگر زیاد تشکر می‌کردیم، برادران عراقی می‌گفتن چرا این‌اندازه تشکر می‌کنید، با همه‌ی ما با احترام رفتار می‌کردن و در راه سَرِ کمک کردن به دیگران و بیشتر شربت پخش کردن و سیر کردن مردم مسابقه بود.

ما رسیدیم به تاکستان، می‌خواستم تی‌شرت بخرم ولی سایز مناسب نداشت، ما رسیدیم قزوین، حاج آقا مایانی ماشین گرفت و رفت به خونه، من هم زنگ زدم و بابام اومد دنبالم.

 قرار شد دو تا دوستم یعنی امیرعلی و امیر عباس رو هم به خونه برسونیم، بابام با مادر بزرگم اومدن استقبال، یک شاخه گل هم همراه داشتن.

 من خوشحال شدم که مادربزرگم هم اومده بودن، ما با بابام برگشتیم خونه، دوستام رو هم رسوندیم و خداحافظی کردیم، مادر بزرگم و عمو ناصر، ازقبل یه بَنِر جلوی درب آپارتمان ما نصب کرده‌بودن،

وارد خونه شدم و مامانم خوشحال شد که من برگشتم و این داستان‌ها رو براش تعریف کردم، خواهرم هم خیلی خوشحال شده بود که برگشتم.

من فقط ۱۸ ساعت بعد از سفر خوابیدم، تقریبا ۵ بار حموم رفتم تا موهام به حالت قبل برگشت، تمام پاها سیاه شده بود.

با سنگ‌پای قزوین تمیز شد و اگرنه تمیز نمی‌شد.

بعد از ۱۸ ساعت استراحت، داخل کوچه‌ها دوچرخه سواری می‌کردم، دیدم که تمام کوچه ها بَنِر تبریک زیارت اربعین نصب کردن،

خداروشکر جمعیت زیادی از مردم شهر ما کربلا رفتن و من هم خوشحال شدم، وقتی برگشتم متوجه شدم که مادرم آش پشت پا پخته و به همسایه‌ها پخش کرده، مادر بزرگم هم جدا آش پشت پا پخته بود.

دو روز بعد از سفر، یکی از خاله‌هام با پسر‌خاله‌ام همراه با مامانی و باباحاجی اومدن خونه‌ما و از من استقبال کردن و زیارت قبول گفتن، من خوشحال شدم که این همه راه از تهران اومدن قزوین برای دیدار من.

داستان کربلای من اینجا تموم شد و فقط دل‌تنگی‌هایی مونده که هر شب از شبکه‌های تلویزیونی حرم رو می‌بینم، آخه من دو روز پیش کربلا بودم ولی الان تو خونه نشستم و دارم حرم رو می‌بینم، خیلی زود گذشت.

حس و حال خودم خیلی خوب بود و امیدوارم سال بعد هم برم، البته به همه عزیزان توصیه‌ای می‌کنم که این سفر سختی‌های خودش رو داره و فقط با عشق به اباعبدالله میشه از  این سختی‌ها گذشت.

هنوز نوای خادم‌های حرم تو گوشم هست: حَرِّک زائِر…

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *