آخرین مطالب

کمی مهربان‌تر

_آقا بیا! یه نفر دیگه هم جا هست!!!  این صدای حاج وحید بود که از انتهای مینی‌بوس می‌آمد؛ کاسه گنجایش صندلی‌ها لبریز شده بود و به جای چهار نفر، از شش نفر پذیرایی می‌کرد.  و حاج وحید دوباره داوطلب می‌طلبید تا در کنار خود جای دهد و جلوی مینی ‌بوس را خالی کند. این تنگاتنگ […]

اشتراک گذاری
08 اسفند 1403
نویسنده : حاج منصور
کد مطلب : 7854

_آقا بیا! یه نفر دیگه هم جا هست!!!

 این صدای حاج وحید بود که از انتهای مینی‌بوس می‌آمد؛

کاسه گنجایش صندلی‌ها لبریز شده بود و به جای چهار نفر، از شش نفر پذیرایی می‌کرد.

 و حاج وحید دوباره داوطلب می‌طلبید تا در کنار خود جای دهد و جلوی مینی ‌بوس را خالی کند.

این تنگاتنگ نشستن‌ها هر موقع از سال بود شاید با غرولند همراه می‌شد اما این سکوت فقط به عشق لایزالی است که اینک ما را به سوی خود فراخوانده….

صدای صلوات بچه‌ها قطع نمی‌شد و هر چند ثانیه یکبار بر محمد و پاره‌های تن او سلام و درود می‌فرستادند؛

پاره‌های تنی که هر کدام داستان جگر‌های پاره‌پاره‌یشان دل و جان مجانین واقعی را در نهایت شرحه شرحه بر خاک کرب و بلا می‌گستراند…..

این مهربانانه نشستن مرا یاد لحظه‌ای از واقعه روز دهم سال شصت و یک هجری انداخت که وقتی زینب سلام الله، در میان شعله‌های آتش خیمه‌ها ایستاده بود و درمانده از اینکه کدام طرف این دشت برود و کجا دست‌گیری کند، بالاخره دست به تجمیع کودکان و اطفال برد و همه را در خیمه‌ای نیم سوخته جمع کرد و صدا میزد که مهربان‌تر بشینید … تا همگی جا شوند…

در این میان هنوز ما عزیز جامانده‌ای داشتیم که گویا گره در کارش هنوز باز نشده بود و در کمال نا‌امیدی به این فکر بود که راهی هست بتوانم از ممنوع الخروج بودن رها شوم و خود را به کاروان برسانم……آسیدعلی‌آقا!

این روایت جاماندگان سالهاست که آتش به دل ما فکنده است و در هر روضه‌ و هیئتی که نام جامانده می‌آید، محال است که به روضه بانوی سه ساله ختم نشود؛

بانویی که وقتی صدای مهربان‌تر بشینید زینب کبری سلام الله علیها می‌آمد به دنبال بوته خاری بود تا با پاهای کوچکش از دست قدم‌های بزرگ زجر بگریزد و مهربان‌تر خود را در زیر بوته جای دهد….

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *