آخرین مطالب

گم شدن شیرین

شب بود. تازه به کربلا رسیده بودیم. همه خسته بودیم و به موکب رفتیم. خواستیم همان موقع به حرم بریم ولی خستگی نمی‌گذاشت…. صبح شد و صبحانه خورده، نخورده به راه افتادیم و به سمت حرم حرکت کردیم.  به حرم که رسیدیم با گریه سلام عرض کردیم.  چهار نفر بودیم و یه جا قرار گذاشتیم […]

اشتراک گذاری
20 مرداد 1403
نویسنده : بنکداران
کد مطلب : 7901

شب بود.

تازه به کربلا رسیده بودیم.

همه خسته بودیم و به موکب رفتیم.

خواستیم همان موقع به حرم بریم ولی خستگی نمی‌گذاشت….

صبح شد و صبحانه خورده، نخورده به راه افتادیم و به سمت حرم حرکت کردیم.

 به حرم که رسیدیم با گریه سلام عرض کردیم.

 چهار نفر بودیم و یه جا قرار گذاشتیم که ساعت سه همه آنجا باشیم.

 از هم جدا شدیم و رفتیم زیارت کنیم، آنقدر جمعیت زیاد بود که من وقتی از کنار ضریح حضرت ابوالفضل العباس بیرون آمدم تمام بدنم درد می‌کرد.

برای همین نتوانستم به سمت ضریح امام حسین علیه السلام برم.

 ساعت تقریبا ۲:۳۰ بود.

من راه افتادم به سمت محل قرار ساعت سه شد ولی خبری از بچه ها نبود تا ۳:۳۰ ایستادم ولی بچه‌ها را ندیدم.

 خواستم خودم به سمت موکب بروم ولی چون گوشی نداشتم نمی‌توانستم آدرسی از موکب داشته باشم. بی خیال شدم و به حرم برگشتم و در زیر زمین حرم امام حسین خوابم برد.

وقتی بیدار شدم تقریبا ساعت ۴:۳۰ بود.

 آمدم و دوباره زیارت کردم، آنقدر شلوغ بود که باز نتوانستم به ضریح امام حسین برسم، انگار امام حسین من رو نطلبیده بود…

آنقدر هوا گرم بود که یه دلستر خریدم و نوش جان کردم. انگار جمله‌ی از آسمان آتش می‌بارد، واقعیت پیداکرده بود؛ به بخش گمشدگان رفتم و با پدرم تماس گرفتم که به مسئول کاروان خبر بده.

 آنقدر ریلکس بودم که مسئول بخش گمشدگان گفت: تو گم شدی؟ چرا اینقدر آرامی؟! 

گفتم: من تو حرم امام حسین هستم چه جایی بهتر از اینجا!

 و بالاخره بچه‌ها آمدند دنبالم و صحیح و سالم به موکب رسیدم.

آخر هم فهمیدیم که با اختلاف یک متر، سر قرار بودیم اما به خاطر جمعیت زیاد همدیگر را پیدا نکردیم.

به این صفحه امتیاز دهید!

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *